
یکبار دیگر با دقت نگاهش میکنم و انگشتهای دستم را میآورم بالا. پنجتا، پنجتا میشمارم تا به آن عدد کذایی برسم. بیست و یک! مرد سیمکارت فروش نمایندگی همراه اول روبرویم ایستاده و هاج و واج نگاهم میکند. صورت خشمگینم وا میرود با دیدنش. "ببخشید. کد ملیم اینه" و با انگشت به بالای آن تاریخ ترسناک اشاره میکنم. مرد شناسنامهام را میگیرد و نگاهش میکند. آن عدد غریبه توی سرم چرخ میزند. حتی حین چرخیدن، لگدی نثارم میکند و زبان درازش را نشانم میدهد. در دفتر نمایندگی همراه اول ایستادهام تا اولین سیمکارت زندگیام را به نام خودم تحویل بگیرم و شناسنامهام شوخیاش گرفته. روز گذشته بیست ساله بودم. سال که نو شد، بیست ساله بودم. تمام آن روزهای خاموشی مطلق صدا را بیست ساله بودم ولی ناگاه، یک تاریخ برای بیست (و یک) سال پیش، یقهام را پیش پای تحویل سیمکارت گرفته. آن تاریخ میگوید که تابستان امسال، بیست و یک ساله میشوم. که همین حالا که اینجا ایستادهام و مرد همراه اولی را با وجود این قد و قواره ترساندهام، در بیست و یکُمین سال زندگیام خارج از رحم مادرم هستم. سیم کارت زشت با شماره تلفنی زشتتر را که تنها آپشنش قابلیت اتصال به سوپراپلیکیشن بله است را برمیدارم و به مقصد خانه اسنپ میگیرم. وقتی آقای راننده میپرسد کوچهی چندم؟ میگویم چهاردهم و به این فکر میکنم که روزی چهاردهساله بودهام. روزی در این زمین چشم گشوده و شمع تولد چهاردهسالگیام را فوت کردهام. همانسالی که به کلاس فیلمنامهنویسی رفتم و فهمیدهام پلاتو چطور جاییست و سینما چهکارهایی با آدم میکند. همانسالی که کلاسور بنفشم پر میشد از خطخوردگیها و اضافات دستور صحنه. بعد، یکباره بزرگ شدهام و تاریخ تولدم در یک دفتر فکستنی نشانم داده که انگشتهای دست و پایم روی هم، تاب شمردن سالگردهای تولدم را ندارند. به خانه میرسم. به پلاک پنجاه و چندی که رسیدن به آن، نسبت به تاریخ زایشم بعید بهنظر میرسد. آنها که پنجاه ساله میشوند چه میکنند؟ نمیترسند از اینهمه سال؟ از اینهمه اتفاق و کشمکش؟ از اینکه پنجبرابر تعداد انگشتهای دستشان است، سن گندهی دورقمیشان؟ میترسم از بزرگتر شدن. بزرگ شدن برای پارمیس چهاردهساله، ورود به دانشگاه بود. خیال میکرد نقطه عطف دنیا بیستسالگیست و بعدش را هیچکس ندیده. همه چشم باز کردهاند و وارد بحران سیسالگی شدهاند یا چروک گوشهی چشمشان یادشان آورده که دارند قدم در دههی پنجاه زندگی میگذارند. هر چه که هست، بیستسالگی را شبیه به هیچ سنی در زندگی نمیدید. رسیدن به آن، با اسلوموشن همراه بود و یک موسیقی دراماتیک. بعد، کات میشد به سیاهی. تیتراژ میآمد بالا و هیچچیزی ارزشش را نداشت که آدم لذت بیستساله شدن را به چیزهای پوچ، مثل ادامهی زندگی ترجیح دهد. مادرم میپرسد "چی شد؟" و سر تکان میدهم. میخواهی چه شود مادر؟ با یک سیم کارت و هزاران سوال بیجواب برگشتهام به خانه. حساب میکنم مادرم چند سالش است و از او هم میترسم. چهل و سه، برای زنی مثل او خیلی زیاد است. او مادر من است و خوب میدانم که لیاقتش چنین عددی نیست. پدرم را چه میگویید؟ او که سن و سالدارتر است. میان اتاقم با همهچیز کلنجار میروم. با اولین غذایی که در بیستسالگی خوردم. اولین شلواری که سفارش دادم و جنسش آشغال بود. اولین تجربهی کاریام در سینما، که متعلق است به همین سن. به همین سنی که طی قراری نانوشته بین من و شناسنامهی زشت و بیدست و پایم، قرار بود هرگز به پایان نرسد. فکر میکنم بیست سالگی، سال کوتاهی بود. سالی که معرکه میشد اگر فعل نفرتانگیزِ "بود" را با یک "استِ" دلگرمکننده جابهجا میکردم. به چه کسی برمیخورد این وسط؟ فرشتهی بزرگسالی؟ او باید برود یقهی آدمهای جانی را بگیرد. یا اینکه آن بدهای خرفت که باید بمیرند و نمیمیرند را پیرتر کند به جای من. سیمکارت را میگذارم روی میز. میزی که قرار است در بیست و یک سالگی هم روی آن فیلمنامه بنویسم و غذا بخورم و گریه کنم. میزی که اگر میتوانست من را در بیست سالگی نگهدارد، دنیا را گلستان میکردم برایش. یک صندلی نو میخریدم بهجای اینیکی که پیر و پاره است. حساب میکنم صندلی زشت و قرمزم چند سالش است و میبینم هنوز به بیست نرسیده. خیلی از من جوانتر است و درد استخوان در قامتش جایی ندارد. به صندلی نگاه نمیکنم. ملحفهای رویش میکشم و بر زمین مینشینم. دفترم را روی فرش میگذارم و آنجا مشغول نوشتن میشوم. خودم از پس نشستن برمیآیم و به او که با آن سن برای من قیافه میگیرد، نیازی ندارم. از همهچیز و همهکس بیزارم. بدعنق و بیقرار شدهام. مثل آدمها، نزدیک روز مرگ. مثل سالمندها روی تخت بیمارستان. مثل پدربزرگ در بخشآیسییو که توان دیدنش را با آن حال نداشتم و تصورم از روزهای آخر عمرش، توصیفات پدر و عمههاست. پیر شدن دیگر چه مصیبتی بود؟ من که داشتم زندگیام را میکردم و سیم کارت میخریدم. شناسنامه دیگر چه بلایی بود که بر سر بیش از نیمی از ما فرود آمد. آن نیمهی دیگر چه؟ آنها که هرگز شمرده نشدند. آنها که نمیدانند کِی، از تن کدام زن، در کدام خانه تولد را گریستهاند. فکر میکنم که آنها هم این کاغذها را "بلا" میانگارند؟ به ایرانیانی فکر میکنم که در این جمعیت میلیونی جایی ندارند. محسوب نشدهاند هرگز. آنها که رنج ناتوانی در کار و تحصیل و یککلام، زندگی بر جانشان نشسته، به واسطهی عدم دسترسی به همین شناسنامهی کوچک زشت. فکر میکنم آنها که تاریخ تولدشان ثبت نشده، پیر نمیشوند؟ بیست و یک ساله نشدهاند یعنی؟ زخم گذران سالیان را چگونه تیمار میکنند، آنها که برای شمردن سن و سالشان دستشان از عدد کوتاه است؟ ملحفه را برمیدارم از روی صندلی. با اینکه هنوز زشت است، ولی نیمی از زندگیام را دیده. اشکهای شبانه و نوشتههای سوخته و مچالهام را. سیمکارت را برمیدارم از روی میز و آن را فرو میکنم در پهلوی موبایل. باید به کسی یا کسانی بگویم که حالا که دست و پاهایم زورشان ته کشیده و تقویم این جهان دور برگردانی ندارد، لبی هست برای شمردن بیست و یک سال زندگیام در این پیرسالی؟