ویرگول
ورودثبت نام
Parmis
Parmisتوی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
Parmis
Parmis
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

به نام زن

تابستان جنوب، سال ۰۵
تابستان جنوب، سال ۰۵

میان تقویم آشفته‌ی این جهان گم شده‌ام. پر است از عدد و رقم. از آشوب و ویران‌گری. از صلح و اشتیاق. از آدم‌های معمولی و غیرمعمولی. محبوب و منفور. آدم‌ها را پس می‌زنم و از روی عددها می‌پرم. نمی‌دانم سرنوشت پروین چه شد؟ توانست متن سخنرانی‌اش را تنظیم و تدوین کند یا خیر؟ در این‌سوی تاریخ، آتش بر سر مردان و زنان می‌بارد. کسی را کشته‌اند. ولیعهد اتریش و همسرش را. جنگ است. صدایی مهیب گوشم را پر می‌کند و جهان، یک تکه سیاه می‌شود. چشم که باز می‌کنم، مردی که ابوبکر رازی صدایش می‌زنند، بالای سرم ایستاده و زخم پیشانی‌ام را وارسی می‌کند. سر برمی‌گردانم و در میدان نبردم. دوشادوش نادرشاه قدم برمی‌دارم و سربازهای شجاع، مردهای هم‌وطنم روی زمین می‌افتند. بی‌ناله و التماس برای نجات. در مرزهای ایرانیم و خورشید سرخ، زمین‌های دور را فتح کرده. جنگ در سندهای تاریخی به سود ما به پایان رسیده. ما برده‌ایم. با یک کوه جنازه برده‌ایم. با یک کوه جنازه، برمی‌گردیم به خانه. خانه‌ تختی‌ست در اردوگاه آشویتس. همراهانم آشفته‌اند. نافرمانی و اعتراض به سهم غذا، بلای جان زنی شده که امروز جنازه‌اش را بردند. جنازه‌ها را در گور خوابانده‌اند. دسته‌جمعی خفته‌اند زیر خاک. ویروسِ تازه‌وارد از چین و عدم دسترسی به واکسن، وطن را سیاه‌پوش کرده. با پلک بعدی، سیاه‌پوش آبادانم. کنار زنی عرب‌زبان، زنی هم‌وطن که پاسخ اعتراضش شلیک هوایی‌ست ایستاده‌ام. کنار آوارها که ریخته‌اند، آدم‌ها که مرده‌اند، کنار ایران ایستاده‌ام. کنار ایران ترابی که در بحبوحه جنگ هشت ساله، به ایلام اعزام شده. از زخمی‌ها خبر رسیده که اسلام‌آباد در تصرف منافقین است. همه ترسیده‌اند. روی تختی خون‌آلود می‌نشینم و ایران به سراغ مجروح دیگری می‌رود. زنی سیاه‌پوست زیر نگاه مبهوت ترسوها روی صندلی کناری‌ام جا خوش می‌کند. زن دیگری بالای سرم ایستاده و نگاه خسته‌اش به لنز موبایل غریبه‌ای‌ست. غریبه‌ای که ترس را زیر پوشش تیره‌اش پنهان می‌کند و در سیاهی آدم‌ها گم می‌شود. میان مردها محاصره شده‌ام. مردهایی با شمایلی غریب و لهجه‌ای دیرین. در این حوالی زنی نمی‌بینم. آمده‌ام بازار تا برای یلدا، برای خواهرم انار بخرم که اسیر طالب‌ها شده‌ام. مردانی به دور از تمدن، هفت پشت غریبه با انسانیت و دشمن زنانگی. زن‌ها در این دیار که فرقی ندارد کجایش خفته باشی، گم‌شدگان تاریخ‌اند. وامانده در میان آشوب و ویران‌گری. آکنده از صلح و اشتیاق. ما را عدد می‌پندارند. عده‌ای قلیل که می‌شود برطرف‌شان کرد. میان تقویم آشفته‌ی این جهان خودم را گم کرده‌ام. نمی‌دانم مسافر کدام قرنم و ساکن کدام منطقه. فکر می‌کردم نئاندرتال‌ها منقرض شده‌اند اما هنوز کشورم را با آن‌ها شریکم. فکر می‌کردم دوران خانه‌نشینی و تبعید به سر آمده اما هنوز محبوس‌مان می‌کنند. تقویم این جهان هر طور که خوانده شود و هر نامی که داشته باشد، خطی نیست.

زنانگیآزادیجنگ
۰
۰
Parmis
Parmis
توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید