ویرگول
ورودثبت نام
Parmis
Parmisتوی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
Parmis
Parmis
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

قار قار قربان

زاویه دیدم از فینال رقابت‌های محله، فروردین ۰۵
زاویه دیدم از فینال رقابت‌های محله، فروردین ۰۵

وقتی در خاورمیانه زندگی می‌کنی، بشر و حقوقِ به سرقت‌رفته‌اش یک طور خاصی برایت مهم می‌شود. در به درِ مجلات و خبرگزاری‌ها می‌شوی، جمله‌ی پس از سلام‌ت، به جای «حالت چطوره؟» می‌شود «چه‌خبر؟» و دوستان مهندس و اقتصاددان و قاچاقچی‌ات را با یک راننده تاکسی پرحرف، تاخت می‌زنی. روی صندلی‌های یک سمند لرزان می‌نشینی و به مسئله‌ی حیات فکر می‌کنی. به پر‌ و خالی شدن باک بنزین و دود به هوا رفتن و از هوا افتادن یک هواپیما از بابت یک‌چیزی که آن هم موضوع مهمی‌ست در تاکسی‌های نوبت صبح. پیوند عمیق میان لمپن‌ها و رؤسای جمهور را هیچکس بهتر از آن مردها که همیشه کولر ماشین‌شان خراب است و صد بار داده‌اند تعمیرکارها درستش کنند و آن بی‌پدرها فقط پول گرفته‌اند، درک نمی‌کند. تو یکی از آن‌ها خواهی شد. در اثنای شصت‌سالگی. وقتی هیچ‌کس به اظهار نگرانی‌ات برای آینده‌ی ونزوئلا با آن وزیر کشاوری کله‌خرش توجهی نمی‌کند، وقتی خانواده‌ات درک نمی‌کنند که عصبانیتت از دهنی شدن بطری آب یخچال توسط فرزندت نیست و به‌دلیل کم‌آبی کشورت داری حنجره‌ات را پاره می‌کنی، وقتی مسلمان‌های یک‌وری به جان مسلمان‌های یک‌ور دیگر که کم‌تر مسلمان‌اند افتاده‌اند، وقتی زمین، زمین قرن‌های پیشین نیست و خیلی از اصول مهم را فراموش کرده؛ همان وقت است که خانه را ترک می‌کنی. همان وقت است که با یک بطری آب می‌نشینی روی نیمکت پارک محله (چون به هر حال تشنگی چالش بزرگی‌ست برای بدن) و با کلاغ‌ها خلوت می‌کنی. کلاغ معرفت دارد. همه‌شان جوابت را می‌دهند. وقتی می‌گویی جوانی‌ام به سرقت رفت، می‌گویند قار و تو می‌شنوی «بله قربان. جوانی همه‌ی ما به سرقت رفت.» وقتی به صدای بلند ترانه‌ی مبتذل جوانکی پژوسوار با ناسزا پاسخ می‌دهی، می‌گویند قار و تو ناسزای توهین‌آمیزتری را می‌شنوی. صبح‌ها می‌روی پارک و با کلاغ‌ها خوش و بش می‌کنی، عصر می‌نشینی توی تاکسی و پیرمردها جمله‌های تاثیرگذاری مهمانت می‌کنند و شب‌‌ها روی مبل خانه‌ات لم می‌دهی و تمام چیزهایی که در طول روز یاد گرفته‌ای را مرور می‌کنی. فهمیده‌ای حتی دست فقیر و غنی هم توی یک‌ کاسه‌ است. فهمیده‌ای زمین دارد گرم می‌شود. خیلی بیشتر از قبل. هر چه که هست، زیر سر یک بی‌شرفِ زباله‌ تولیدکن است. آن هم نه هر بی‌شرفی! زمین را اوس‌ رحمت لاستیکِ دست دوم‌ فروش گرم کرده و خدا هم از او نمی‌گذرد. خدا و آن راننده تاکسی هم که بگذرند، تو حلالش نمی‌کنی. فقط خدا باید به اوس رحمت رحم کند که گیر تو نیفتد. اما او را هم به دست فراموشی می‌سپاری چون به هر حال صبح فردا، روز دیگریست. روز جدیدتری. روزی که مشکلات جدید برای مباحثه پیش آمده.‌ برای عرق ریختن، برای بی‌پدرومادر خطاب کردن این مسئول و آن ورزشکار. می‌روی و می‌نشینی روی همان نیمکت همیشگی. رفیق‌هایت به تو بی‌توجهی می‌کنند. هیچ قاری شنیده نمی‌شود. هیچ سیه‌بالی پر‌ نمی‌زند و نمی‌نشیند روی شاخه‌های نزدیک به تو. حسی غریب رخنه می‌کند توی سینه‌ات. صدای تفنگ شکاری از پارک محله‌ی پایینی را می‌شنوی. خوب که چشم باز می‌کنی، هم‌صحبت‌های شفیقت را می‌بینی که افتاده‌اند روی چمن‌ها و دارند خون می‌خورند. خون خودشان را. خودشان که یک شکارچی به قصد نامعلوم آمده و بهشان شلیک کرده و رفته کار بقیه‌شان را تمام کند. تنت یخ می‌زند. دیگر هیچکس نمانده که «قربان» صدایت کند. که حرفت را بفهمد. که کنارش راننده تاکسی بودن را تمرین کنی. صدای شلیک‌ها که قطع شد، با بطری پر‌ از آب برمی‌گردی خانه. سیاه‌پوشِ یک مشت کلاغ می‌شوی. می‌نشینی توی تاکسی و از اتفاقاتی که از سر گذرانده‌ای می‌گویی. تمام آن پنج شش ساعت را تو حرف می‌زنی. یک متکلم وحده‌ی داغ‌دارِ به سیم آخر زده. آن غروب سرد، برای نخستین‌بار کسی پیدا می‌شود که منشأ تمام مشکلات را بی‌واهمه معرفی می‌کند. با صدایی که مثل سابق نمی‌لرزد می‌گویی «بشر‌ آقا، بشر پدرمان را در آورده.» و از دوردست، صدای قار می‌شنوی. صدای رفیق‌های باوفایت که آمده‌اند تو را با خود ببرند. صدای «بله قربان».

خاورمیانهکلاغراننده تاکسیمسافرحقوق بشر
۹
۲
Parmis
Parmis
توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید