
آقای بیضایی عزیز. این یک یادداشت، نه از طرف یک سینهفیل، بلکه از سوی زنیست، که نوشتن دربارهی زنها را دوست دارد. و این یادداشت برای شماست که خداوندگار اینگونه قصههایید.
باشو، آشنای جنگ و غریبهی کوچک دیاریست که به آن میگریزد. باشو فرزند ایران است که آشوب را پشت سر نهاده ولی ترس رگبار و سایهی مادری که سوختنش را به چشم دیده رهایش نمیکند. باشو مرد لالیست، پیش از آنکه از ایران سخن بگوید. مرد ترسوییست پیش از آنکه مادرش، (یا مادری که تقدیر به او بخشیده) تهدید شود. برای مداوای زنی شمالی، بابازار میشود و آیینی جنوبی را اجرا میکند. میگرید برای غریبهای که پناهش داده و اینجای قصه، مادر خطابش میکند.
ولی سوژهی این یادداشت، آن پسرک سیهچرده نیست. دوربین بیضایی پس از کوچ باشو و رسیدن به شالیزار، میچرخد رو به زنی که آشناست. با همهچیز و همهکس آشناست. او، ناییجانِ قصه است. مادر زمین و نماد بینقصی در جهانی که پسربچههای جنگزده، پشت یک کامیون، راهی شهری دور میشوند. نایی زبان همه را میداند. زبان پرندگان بالای سر را. زبان مرغهای خانهزاد و زبان غریبهها را. نایی، حقیقتِ یک زن است. یک زن جسور که خانهی بیمردش را آنچنان استوار نگه داشته، که حضور غریبهای لال، نمیترساندش. نایی نمیترسد. نه از باشو، نه از زخم زبان همسایهها و نه از نامهی ناامیدانهی همسرش به او که آب پاکی را ریخته روی دست او و باشو. از شبهای تاریک و تهدید جانوران نمیترسد. (چون حتی با زبان آن بدها نیز آشناست) از مردن باشو، آن غریبهی مرموز که در خانهای از تب میسوزد ولی خیلی میترسد. نایی به اهالی روستا پناه میبرد برای درمان آن غریبهی کوچک. هیچکس چارهسازش نیست. بیضایی، او را در خانه و بازار، در شالیزار و رودخانه به تصویر میکشد. او همپای پرندههاست وقتی بر فراز شالیزار پرواز میکنند. یک قدم از باشو جلوتر است وقتی از آبتنی در رودخانه سرباز زده. او را در تمام صحنهها گرهگشا میبینیم. بیضایی، او که خط خواندن بلد نیست را وادار میکند که نامهای را با صدای بلند بخواند. نایی، خود زمین است. همانطور که این کرهی آبیرنگ، ما را و حیوانات جهان وحش را امان داد تا کِش بیایم به حال، او سفرهاش را پهن میکند تا نانی از او به غریبهای کوچک، بذری به خاک برومند و دانهای به پرندگان برسد.
حیرتزدهام آقای بیضایی. حیرتزدهی آن قابها و آن دیالوگها. حیرتزدهی قصهای که از دل جنگ آغازش کردید و به زندگی دوبارهای برای آن طفل انجامید. یادداشت را میاندازم به آب، پر میدهم رو به آفتاب، بلکه در جهانی که هستید، شما را بیابد و نقشی بنگارید که زندگی ما را دگرگون کند. ما که هر یک، غریبههای کوچک این دیاریم.