ویرگول
ورودثبت نام
Parmis
Parmisتوی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
Parmis
Parmis
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

نم و نا

روزی بارانی، زمستان ۰۴
روزی بارانی، زمستان ۰۴

اندوه غریبه‌ای، برق چشم‌هایت را ربوده. سر نترست را روز قبل، باد بهاری پس آورده. دو بار به در کوبیده و صدای لخ لخ دمپایی‌ات را که شنیده، سر را روی زمین رها کرده و بی‌خداحافظی رفته. تو مانده‌ای و یک سر بی‌گردن، خیابانی شلوغ و همهمه‌ی غریبه‌ها. سر را برداشته‌ای از پشت در. هیچکس سری یاغی و نترس را در محاصره‌ی غریبه‌ها نمی‌خواهد، اما مال توست. چشم‌های تیره‌ات را دارد. زبانش با صدای تو حرف می‌زند و شبیه عکس‌هایی‌ست که از مادربزرگ مانده. می‌بری‌اش به اتاق و صدای اجنبی‌ها را از پشت پنجره می‌شنوید. به چیزی معترض‌اند. به دیواری که دور تا دور خانه‌ات کشیده‌ای. به پنجره‌ها که وقت طلوع نور را به چشم‌های خسته‌ات پیوند می‌زنند. به رهگذران معترض‌اند. به آن‌ها که روزی مثل تو نمی‌ترسیدند. به آن‌ها که شجاع‌تر بوده‌اند معترض‌اند. سر نترست خیالات بسیار دارد. دلش در گرو باد است. قصد سفر کرده از این کاشانه که از هر سو، صدای غریبه‌ها تصاحبش کرده. می‌گوید که عطر تن ما از خانه پریده. هرچه بو می‌کشی، بوی نم و ناست. بوی صبحی بی‌حوصله و قار خسته‌ی کلاغی پشت پنجره‌ها. حرفی نمی‌زنی. زبانی نداری برای صحبت. زبان در دهان سرت است که افتاده به جان خانه. سرت در اتاق می‌چرخد. کتاب‌هایی که روزی مأمنش بودند را ورق می‌زند و یکی را بالا می‌گیرد. می‌دانی که مرادش چیست. می‌دانی که پی نوشته‌های سوخته‌ات را می‌گیرد. نگفته‌ای چه بر تو گذشت در این زمستان. نگفته‌ای چه شد که قلم سوزاندی. که چرا به باد دادی سرت را. لابد خیال می‌کند پسش زده‌ای. از شمایلش خسته شده‌ای و تبعیدش کرده‌ای به آسمان. به دار و دارکوب که اطراف خانه فراوان‌اند. دلت برای آن چشم‌های درشت غمگین می‌سوزد. برای اشکی که در آن منزل کرده و چکیدنی نیست. نزدیکش می‌شوی و سر را، به گردنت می‌آویزی. حالا پناهی یافته‌ای در خانه‌ی غریبه‌ها. می‌نشینی پشت میز و کتاب را ورق می‌زنی. کاغذی تا خورده را از میانش برمی‌داری. دستی که همه‌کار کردی تا مسافر باد شود، از این خانه برود و کسی صاحبش نشد، قلمی نو از شیار پنجره بیرون می‌کشد. به باد می‌گویی که آهسته بیا. خرامان نفس بکش تا بازمانده‌ی بوران از دست نرود. جمله را زبان خاموشت می‌خواند: اندوه غریبه‌ای، برق چشم‌هایت را ربوده... نوای باد در خانه می‌پیچد و از گردنت می‌گذرد. باز سرت را به باد داده‌ای‌.

۱۲
۰
Parmis
Parmis
توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید