
در پایانِ راهروهای تاریکِ دودلی، آنجا که سرمایِ گزندهیِ تهیگی بر استخوانهایِ خودآگاهی پنجه میکشید، آدمی ایستاده بود که نامش را پژوهنده نهاده بودند. او از نژادِ کسانی بود که به نانِ روزانه بسنده نبودند و در پیِ آن واژهیِ گمشدهای میگشتند که دیگران آن را در میانِ ناهمگونیهایِ نیکی و بدی جستوجو میکردند. او میدانست که آدمی نه هستندهای تمامیافته، که پلی است لرزان میانِ جانورخویی و والایی؛ هستندهای که ناگزیر است به رهایی و ناچار است برای رنجهایش چرایی بتراشد. گامهایِ لرزانِ او وی را به درگاهِ دشتِ آغازین کشانید، جایی که درختِ زندگی چون دیوی سپند و باشکوه، ریشه در ژرفایِ ورطه و شاخه در لاجوردِ آسمان داشت؛ آنچنان که در سرودهها گفتهاند، تنها یک گیاه نبود، که پیکرهیِ عینیِ زمان و راستی بود. برگهایش به رنگِ نقرهایِ خِرَد و پوستهاش به زبریِ سدهها رنجِ آدمی میمانست. پژوهنده با چشمانِ گودافتاده و جانی که از پرسشهایِ بیپاسخ زخمخورده بود، بانگ برآورد: «ای بنِ هستی، راستیِ واپسینِ آدمی چیست؟ آیا تنها بازیچگانی در دستانِ سرنوشتیم یا سازندگانِ چرایی در ویرانِدشتِ گیتی؟»
درخت به سخن نیامد، اما دردی در جانِ پژوهنده پیچید. ناگهان او دریافت که هر شاخهیِ این درخت، رنجی است که آدمی در راهِ راستی کشیده است. او دید که درستبودن در این گیتی، نه به چمِ پاکدلیِ محض، که به چمِ پذیرشِ بارِ تمامعیارِ بودن است. راستی، چیزی نبود که در لابلایِ شاخهها پنهان شده باشد، که خود، ارزشی بود که از رویاروییِ ناهستی با خودآگاهی برمیخاست. او فهمید که آدمیِ اندیشهور، کسی نیست که پاسخها را یافته، که کسی است که دلیریِ زیستن در میانِ پرسشهایِ سنگدل را دارد.
پژوهنده، سر به زیر افکند. گویی وزنِ آن همه رنج که در شیارهای درخت دید، بر شانههایش سنگینی میکرد. او برای نخستینبار دریافت که ریشهها، تنها در خاک نیستند؛ آنها در گذرگاههایِ پنهانِ جانِ او نیز تنیده بودند. درخت، هیولایی بیگانه نبود؛ آیینه بود. او خود، همان درخت بود؛ با شاخههایی که هرکدام به سویی در آسمانِ «پرسش» کشیده شده بودند و ریشههایی که تا ژرفایِ «ناتوانی» فرو میرفتند.
صدایی در گوشش پیچید، نه از درخت، که از درونِ خویش؛ صدایی که همآهنگ با تپشِ قلبش بود: «تو در پیِ پاسخ نگرد، زیرا پاسخ، پایانِ راه است و تو، راهی که پایان نمیشناسد.»
پیامی از سوی نویسنده
به نامِ آفرینندهیِ کلمه و سکوت
من، پارمیس پروینی، دوباره بازگشتهام تا پردهای دیگر از سفرِ پژوهنده را بر سپیدیِ کاغذ بیاورم. آنچه اکنون پیشِ رویِ شماست، دومین گام در مجموعهی «در آستانهی گایا» است؛ روایتی که در آن، بخشی از من در گیتی تراوید. این نوشته، نه صرفاً کلمات، که پارهای از جانِ من است که در پیِ مواجهه با درختِ هستی، به این سو جاری شده است.
این «فرزندِ کاغذیِ» دوم، ادامهیِ همان پرسشهایِ بیپایان است؛ دعوتی به ایستادن در میانِ تندبادهایِ شک و یقین. گویی در این بخش، آنچه پیشتر در اعماقِ جانم نهفته بود، به زبان آمد تا پلی باشد برای گذار از دشتِ تردید به کرانهیِ دلیری.
در بابِ امانتداری و حرمتِ قلم:
این نوشته، امانتِ اندیشهیِ من است. از این رو، هرگونه بازنشر، برداشت یا انتشارِ آن در هر فضایی، تنها با ذکر نام نویسنده (پارمیس پروینی) و کسبِ اجازهیِ پیشین مجاز است. مشتاقم پیش از آنکه کلماتم در جایی دیگر طنینانداز شوند، از کیفیت و مکانِ نشرِ آنها آگاه شوم تا اطمینان یابم که حرمتِ این تجربهیِ درونی حفظ میگردد.
در آستانهیِ فردا:
این راه را پایانی نیست؛ چرا که گایا هنوز رازهایِ مگویِ بسیاری در آستین دارد و من، همچنان در جستوجویِ کلماتِ گمشدهام. چشمانتظارِ طنینِ نقدها و نگاههایِ ژرفبینانهیِ شما هستم؛ زیرا داستان، تنها زمانی متولد میشود که در جانی دیگر، بازآفرینی شود.
با احترام و ارادت،
پارمیس پروینی