داستان مک دانلد (ترسناک)

مک دانلد
مک دانلد

سلام من پارسا هستم و بعد از یک هفته داستانی را می خواهم به شما بگویم داستانی که درباره ی یک رستوران معروف به نام مک دانلد هست ولی از نوع ترسناکش امیدوارم لذت ببرید!

من و دوستم سام پسر همکار مادرم رفتیم به خارج و به مک دانلد برای ناهار رفتیم سام خیلی از این رستوران تعریف می کرد منم همینطور ولی داستان های ترسناکی شنیده بودم از این رستوران که میگفتند:« شب ها ساعت ۳ شب اگر به این رستوران بری، زیر پادری اش عروسکی پیدا میکنی و بعد که آن را‌ باز می کنی یک دلقک به خانه می آید و به شما با اره برقی حمله می کند!»

من و سام دو تا همبرگر و یک نوشابه خانواده و دو تا سیب زمینی گرفتیم و پس از ۶ دقیقه غذا را آوردند و خیلی خیلی خیلی خوب بود به قدری که نزدیک بودم روحم از خوشمزگی عقلش را از دست بدهد!حالا نوبت نمایش دلقک بود من و سام اول خندیدیم ولی تا ۲۵ دقیقه بعد دلقک سرش را مثل جغد به پشت انداخت و بعد رو به من انداخت و با چشمان قرمز به من نگاه کرد ما غذا را سریع خوردیم و پول را حساب کردیم و به خانه رفتیم.

بعد یک اتاق رزرو کردیم و آنجا ساکن شدیم. من الارمم را اشتباهی ساعت سه شب گذاشتم ولی میخواستیم معما را حل کنیم،و ساعت سه شب شد و به مک دانلد رفتیم و زیر پادری همان عروسک را دیدم و برداشتم و در هتل آن را باز کردم و در خانه زنگ خورد،و دلقکی مثل دختر امد او اسمش پنی وایس بود و ترسناک بود دندان هایش را در آورد و ما ترسیدیم.

با اره برقی سراغمان امد ولی من با اره برقی نصفش کردم ولی باز حرکت کرد! فهمیدیم جن بود و پودرش کردم و نابود شد بعد از شش روز به ایران برگشتیم و به خوبی و خوشی تمام شد.

لایک و کامنت و دنبال فراموش نشود...