
جملهاش هنوز تمام نشده وسط خیابان ترمز گرفتم و با چشمهای گرد آرام سمتش چرخیدم.
-"چی؟؟"
+ "وای به خدا اینقد اعصابمون خرد شده بودا."
...
عادله را وقتی چهار سال پیش برای اولین بار آمده بود خانهیمان شناختم. به همراه یکی از دوستان مشترکمان آمد. خجالتی، کمرو و کمحرف بود. بیشتر نگاه میکرد انگار که هیچ تا به حال ندیده باشد، انگار همهچیز جدید باشد. از وقتی هم که رسیده بود شالش را از سرش در نیاورده و با من دست نداده بود. به این فکر میکردم که بچهها چطور با او دوست شدند و چه نکتهای او را با وجود تفاوتهای بنیادینش در میان دوستهایشان جای داده بود. نکتهی اولی که خیلی توجه مرا جلب کرد این بود که عادله سیگار میکشید. به میزان قابل توجهی دود میکرد حتی وقتی ما نمیکشیدیدم، او داخل بالکن بود. پیشتر از این هم در دانشگاه دخترهایی چادر به سر دیده بودم که در گوشه کنار دانشگاه یواشکی سیگار میکشیدند اما عادله عملاً انگار انسان دیگری بود که تا به حال ندیده بودم. زودرنج بود، کلمات، مضطربانه از دهانش خارج میشدند و هر مطلبی را که مربوط به روستای زادگاهش بود ایگنور میکرد و یا به شدت از آن خجالتزده میشد. نمیتوانم تصور کنم زندگی در پایتخت به این شلوغی چقدر برای او که از روستایی مرزی و دور در شرق میآمد، میتوانست سخت و پرچالش باشد.
دیگر او را ندیدم و خیلی کم از او شنیدم. چیزهای جالبی اما شنیدم. اینکه در آن مکان بسته و سنتی، از محبوبترین تفریحاتش دیدن سیتکام و سریالهای نتفلیکس است و گاهی باورم نمیشد که بیشتر از من سریال دیده باشد، با اینکه حقیقت داشت. رشتهی بسیار جذابی در دانشگاه تهران میخواند و احتمال خیلی زیاد شغل به نسبت جالبی در انتظارش بود.
شنیدم که بسیار به زندگی امیدوار است و چقدر به گشتن در گالریها، موزیک گوش کردن روی نیمکت پارک پرواز، شبگردی با دوستهایش که مهر بسیاری به او داشتند، علاقهمند است. یادم افتاد که در چشمهای خسته و ترسانش آزادی و رهایی موج میزد.
مدتی از او خبری نبود تا اینکه یکی از دوستهایمان اطلاع داد که خانوادهاش با ادامهتحصیل او مخالفت کردهاند و با توجه به سنش که به گمان والدینش حالا در زمرهی "ترشیدهها" قرار میگرفت، تب و تاب برای پیدا کردن مردی مناسب که بیاید و او را "بگیرد" بالا گرفته بود و او به ناچار در انتظار بختی تحمیلی، به تدریس در یکی از مدرسههای روستا میپرداخت.
تا همین امسال که برای عروسی یکی از دوستهایمان آمده بود تهران و برای هماهنگی بیشتر به همراه دوستی دیگر به خانهی ما آمدند تا از آنجا به اتفاق هم به سمت تالار حرکت کنیم.
رسیدند. عادله انگار از چهارسال پیش تا حالا جانی دوباره گرفته بود. خوشبر و روتر و بشاشتر بود و به محض ورود دستش را جلو آورد. چیزی در ذهنم منفجر شد. چیزی که اسم آن را فرایند شکافت و آزادی میگذارم که در این فرایند، شخص با دیدگاه بسته، از درون میجنگد و میشکافد تا به سرزمین سست باورهای جدید برسد و آنقدر آنجا سیر کند تا پایدار شود.
خیلی برایش خوشحال بودم تا همین لحظه که متوجه شدم با شخصی که تا به حال ندیده و حتی صحبتی با او نداشته، فیلمی با او ندیده، موزیکی با او گوش نکرده و خاطرهای نساخته، ازدواج کرده. ازدواج سنتی. به دوست تهرانش هم گفته "بالاخره به آرزویم رسیدم"
نه تهران آنقدر کافی بود که آنقدر گرانی و شلوغی و ناپایداری در آن موج میزند که نمیشود روی آن حساب کرد و نه دوستهایش آنقدر کافی بودند و میتوانستند پشتش را گرم نگه دارند تا نخواهد سنت و خفقان خانواده را ترجیح دهد چون خود در تهران زندگی میکردند و از پس زندگی خودشان هم برنمیامدند. شنیدیم در هفتهای که همدیگر را میشناسند، پسر به روابطِ نداشته، پوششِ بسته و عقاید خردشدهی عادله کلی ایراد و اعتراض وارد کرده تا آنها را بستهتر و خفهتر کند.
دختری را که تا میتوانسته بود دیده و شنیده، شاید هم خیلی بیشتر.
نمیدانم.
شاید هنوز هم امید دارم روزی عادله نجات پیدا کند اما اینکه چگونه، نمیدانم.