پارسا نورانی·۲۳ روز پیشبرای عادلهاین داستان متاسفانه واقعیست. با کمی تغییر برای حفاظت از پرایوسی افراد.
پارسا نورانی·۱ ماه پیشچنارهای خیابان انقلاببا صدای چند نوتیفیکیشن از خواب میپرم. سردرد دارم.صبح نسبتاً سردی بود. نور خورشید تا وسطهای تخت آمده و قسمتی از پایم را داغ کرده بود. کورم…
پارسا نورانی·۱ ماه پیشکوهان سوم!کوهان شتر اگر سه بود جای دو یا یک، خلق هیچگاه کفر خدایگانشان نگفتند بلکه تیزی عشق خود را سمت اربابشان نشانه رفته، چهار رکعت به شکر و دو رکع…
پارسا نورانی·۱ ماه پیشلذت دریای ابرگفت:«کاش یک شب دیگر اینجا میموندم. خیلی داره بهم خوش میگذره.»دریای ابر در کوهپایه هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. چیزی که تا به حال مانند…
پارسا نورانی·۱ ماه پیشرقص زیر سواستیکاکلیسای سنسباستین باشکوه بود، درست مثل چیزکیکش! سنگهای کار شده در دیوارها، تیرهای عظیم داخل سقف، لوستر شمعی زیر گنبد و نیمکتهای پوسیدهی…
پارسا نورانی·۱ ماه پیشبرای گندمانسان دههی سوم به یقین موجود عجیبیست!یعنی بین ۲۰ تا ۳۰، جایی که شما اندازهی چهل سال در این ده سال زندگی میکنید.عجیبترین تصمیمها را می…
پارسا نورانی·۲ سال پیشکوتاهترین داستانبه دنیا آمدیمزیبارویانی پرگار بر دایرهی ما انداختندبه ما لبخند زدندو یک به یک را دیدم، جامهی سپید بر تن و یا سوار بر پرندگان به مقصد نقاط…
پارسا نورانی·۲ سال پیشزهرا! ولش کناتوبوس با سرعت رد شد و آب توی گودال کف خیابون پاشید روی دامنش. توجهی نکرد. صدایش کردم: زهرا! زهرا! توجهی نکرد. بغض توی گلویش کمونه کرده بود…
پارسا نورانی·۲ سال پیشدو آسانسور، پنج پلهفرودگاه دو آسانسور داشت و پنج پلهو تو آنجا بودی، روی پلهی دوم ورودی فرودگاه که دلم چکید روی کف دستم. گرمایش را حس کردم. گذاشتمش سر جایش. ن…