
انسان دههی سوم به یقین موجود عجیبیست!
یعنی بین ۲۰ تا ۳۰، جایی که شما اندازهی چهل سال در این ده سال زندگی میکنید.
عجیبترین تصمیمها را میگیرید، سختترین انتخابها را انجام میدهید، با پیچیدهترین مسیرها روبهرو میشوید و اگر نخواهید هیچکدام را انجام دهید، به دردناکترینها دچار میشوید.
زندگی آدمِ دهه سومی شلوغ و پر از جنجال است. گاه این جنجال به چشم میآید و گاه جنجال پشت چشم میآید و کسی جز آن آدم دهه سومیِ بهخصوص، آن را نمیبیند.
تصمیمات انسان دهه سومی به این صورت است که در نیمهی اول بالهایش را باز میکند، رنگها را در جامدادی میچیند، هدفونش را در کولهپشتی میگذارد، خوراکی و مستعملات را در جیب قرار میدهد، بند کفشش را سفت میکند و عازم نیمهی دوم میشود که در آن نیمه بالهایش را با دست خود میچیند و انکار میکند که میتوانست پرواز کند( میگه من مرغم!)، رنگی در چنته ندارد و میگوید فقط شلوار راسته میپوشم، سه دکمه یا حالا از اونور مانتو، مدل مو هم عامهپسند، بعد بند کفشارو شل میکنم، باز میکنم، دور خودم و بالهایم میپیچم و مینشینم تا دههی چهار و پنج و شش و هفت و بعدشم که ... آهاااا نه! اینو یادم رفت راستی بگم، که انسان دهه سومی اجازهی مردن که هیچ فکر کردن به مردن، فرار، گریه، استراحت، خستهشدن، ترسیدن، نشستن، ایستادن ... رفتن را ندارد.
خودش است و دردهایش و دوستهایش و دردهایشان.
گندم که از گندمزار چیده شد و در میان راه افتاد و نه آرد شد که نان شود و نه سر سفرهی هفتسین کسی رفت، غریبهای او را برداشت و گفت تو گلی، سرخ و زیبا، کنارم بمان
و ماند
شاد و خرسند
از مهر ناآشنا
از این همه توجه
و به یاد نیاورد
او که گل نبود
گندم بود
زلف بر باد داده بود با وجود آنکه صدای داس را همیشه و همواره و حتی در خانه میشنید که هوا را میشکافت. میترسید اما میماند و میجنگید تا روزی که از سر ناباوری، خود را در دامان داسبان! انداخت و از لبهی صخرهای که به زور بالا رفته بود به قعر سقوط کرد.