ویرگول
ورودثبت نام
پارسا نورانی
پارسا نورانی«کودک» زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر
پارسا نورانی
پارسا نورانی
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

رقص زیر سواستیکا

کلیسای سن‌سباستین باشکوه بود، درست مثل چیزکیکش! سنگ‌های کار شده در دیوارها، تیرهای عظیم داخل سقف، لوستر شمعی زیر گنبد و نیمکت‌های پوسیده‌ی رو به سکو.

همه و همه پر از زیبایی و عظمت و احتمالاً خاطرات بی‌نهایت. خدا می‌داند این سنگ‌های فرسوده و لب‌پر تا کنون چه چیزها به خود دیده و لمس کرده.

این نیمکت‌های شکسته و خرد شده و هیزم شده تا کنون میزبان چه باسن‌های مبارکی بوده!

زمانی می‌گفتند این دیوارها آنقدر مقدس و پاکند که هوای داخل کلیسا همواره مطبوع و تمیز می‌ماند، که می‌داند؟

شاید این آلودگی‌ها آنقدر زیادند و نافذ که کلیسا دیگر توان تصفیه ندارد چون اکنون که این نامه را می‌نویسم، دود آتش از حفره‌ی ایجاد شده در بالای سقف تنفس را برایمان سخت کرده.

آذوقه‌ای نداریم و ذخیره‌ی آب هم رو به اتمام است. داخل حبس شدیم و تنها دلیلی که همچنان زنده‌ایم این است که این خلقت خداوند، این سنگ سخت داخل دیوار به فرمان و تصمیم خالق بزرگوار نمی‌سوزد یا حداقل قدرت آتشی که خواسته به دیوارها رسوخ کند، آنقدر زیاد نبوده تا سنگ‌ها را تکه‌ تکه بشکاند و ساختمان را فرو بریزد.

نمی‌دانم شاید هم ما آنقدر ارزشی نداریم تا آن هزینه‌ی گزاف را برای شکاندن و ترکاندن دیوارها بکنند. گروهی می‌گویند کار خودی‌های خائن است که به این وضع افتادیم، گروهی معتقدند کمونیست‌های بی‌پدر ما را به این روز انداخته‌اند اما هیچ‌چیز باعث نمی‌شود و نخواهد شد که من فراموش کنم چه کسی آتش به دامان سن‌سباستین انداخت.

تصمیم‌گیری سخت است، به زودی مجبور به ترک این سقف سنگین هستیم و اگر ندانیم بیرون از این دیوارها چه خواهد گذشت، قطعاً می‌دانیم که سرنوشتمان بیرون دیوارها ختم به چه خواهد شد. مرگ! البته گزینه‌ی دیگری هم وجود دارد. پیش از آنکه اسیر کلیسا شویم صحبت از یک حمله‌ی هوایی به شهرک بالای کلیسا بود. جایی که نیروهای سخت‌قلب دشمن نه اینکه کمین کرده باشند، بلکه روزمره‌ی خود را خرامان می‌گذراندند، بچه‌ها مدرسه می‌رفتند، نانوایی نان می‌پخت و اتوبوس مسافر جابه‌جا می‌کرد. مردم عادی بودند، دشمن بود، ما بودیم و احتمالاً لوییس پدلتون که پدرش یهودی بود و مادرش مسلمان اما هر دو بی‌ایمان. لوییس را همه می‌شناختند. یک گاری دستی چهارچرخ داشت که فقط سه چرخ آن می‌چرخیدند و بار نان و گوشت جابه‌جا می‌کرد. امیدوار بود رووزی برای پدر و مادرش پولی جمع کند تا با آن کامیون بخرد و گاری را به دیار باقی بسپارد. بیش از همه دلم برای او می‌سوخت. اگر او در حمله‌ی هوایی می‌مرد احتمالاً پدر و مادرش هم می‌مردندو یا از حمله‌ی هوایی یا از فقرِ پس از از دست رفتن لوییس.

چیزی محکم به درب چوبی و عظیم کلیسا کوبیده شد، چند مرتبه، و سپس کسی از پشت درب داد زد: به زودی رستگار می‌شیم! و با تکیه به صلیب شکسته زیر سایه‌ی خداوند.

اوقاتم تلخ شد. گیر یه عده چپ و راست و وسط‌‌‌ بیفتی و هیچکس برای نجات خودش کاری نکند. تنها چیزی که حائز اهمیت باشد تحلیل دقیق‌تر شرایط و اینکه چه کسی راست می‌گوید باشد و در نهایت صبوری و شکیبایی تا معلوم شود حق با چه کسی بود. تا تاریک شدن هوا صبر کردم و درخواست اولین کشیک شبانه را دادم. همه که خوابیدند از پنجره‌ی نیم‌طبقه‌ی دوم خودم را روی بوته‌های خشک پشت کلیسا پرت کردم. دردناک بود! بلند شدم و به سمت شهرک حرکت کردم، رسالتم این بود که لوییس را پیدا کنم، چهار نفری با پدر و مادرش از شهرک خارج شویم و در آینده‌ای نزدیک به عنوان عضوی از خانواده‌ی کوچکشان کار کنم و پیشرفت کنیم. تنم یخ زد.

صدای جنگنده‌ها می‌آمد و در حال نزدیک شدن بود. با شهرک هنوز خیلی فاصله داشتم و فاصله‌ام تا کلیسا هم کم نبود. پشت بوته‌ی کوتاهی که کنار یک گودال بود به پشت دراز کشیدم و پناه گرفتم. جنگنده‌ها زوزه‌کشان نزدیک می‌شدند. صدای آژیر حمله‌ی هوایی بلند شد، نورافکن‌ها را روشن کردند. اولین جنگنده را دیدم، دودستی سرم و گوش‌هایم را گرفتم و با چشمانی نگران به سقف تاریک و تیره‌ی خانه‌های شهرک چشم دوختم. جنگنده‌ی دوم و سوم هم از ببین ابرها ظاهر شدند. نفسم را حبس کردم و شروع کردم به شمردن ضربان قلبم که بیشتر از همیشه توی گوشم می‌شنیدم.

آسمان ناگهان روشن شد. شهرک همچنان تاریک بود. کلیسا اما که تا لحظاتی پیش پناه روی سرمان بود، هزاران تیکه و در دل آتشی خشمگین هضم شد.

گوش‌هایم را رها نکردم، فقط به کلیسا نگاه کردم و از سن‌سباستین طلب کمک. بمب چارم و پنجم هم برخورد کردند و اینبار سایه‌ی پیکر هم‌رزم‌هایم را می‌دیدم که میان شعله‌های آتش به آسمان پرتاب می‌شوند و می‌چرخند و تاب می‌خورند. گویی از این رهایی به وجد آمده و می‌رقصند.

قرارگاه حملات هوایی در نهایت تصمیم گرفته بود تا به جای شهرک، کلیسا را بمباران کند تا هم کلیسا را از محاصره خارج کند و هم به شهرک آسیبی وارد نشود. آری لوییس، مشکل از اول هم ما بودیم. با آنکه خود می‌دانستیم اشکال بسیار است و کش‌دار، اختلاف زیاد است و بی‌پایان اما هیچگاه حتی فکرش را هم نمی‌کردیم که حذف شدنمان چنان به جنگ پایان دهد که ایستادگیمان نداد.

کلیسا
۸
۰
پارسا نورانی
پارسا نورانی
«کودک» زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید