ویرگول
ورودثبت نام
پارسا نورانی
پارسا نورانی«کودک» زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر
پارسا نورانی
پارسا نورانی
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

لذت دریای ابر

گفت:«کاش یک شب دیگر اینجا می‌موندم. خیلی داره بهم خوش می‌گذره.»

دریای ابر در کوه‌پایه هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. چیزی که تا به حال مانند آن را ندیده بودم.

به این فکر کردم که چرا متوجه نمی‌شوم از چه لذت می‌برد یا اینکه چرا نمی‌فهمم چگونه لذت می‌برد یا هزاران سوال مشابه که از گوشه‌ی ذهنم می‌گذشت.

پرسیدم:« پس چرا من نمی‌تونم لذت ببرم؟»

تعجب در چشم‌هایش موج می‌زد. مثل موج دریای ابر زیر پایمان.

-:« مگه میشه از این همه زیبایی لذت نبرد؟»

+:« نمی‌دونم. اصولاً نمی‌فهمم آدما چجوری لذت می‌برن یا چجوری می‌تونن با قاطعیت بگن که دارن لذت می‌برن.»

جمعیت سکوت سنگینی متحمل شد. انگار همگی در عمق ذهنشان دنبال راه حلی بودند تا بگویند چگونه می‌توانم لذت ببرم.»

اضطراب سینه‌سوزی مرا فرا گرفت.

واقعاً سوالی نداشتم. غم داشتم. غمی بی‌کران به عمق دریای ابر. به ارتفاع کوه‌های سلانسر، به سرمای شبانه‌ی سی‌دشت و به شکوه و جلال گیلان.

آفتاب که سقوط کرد جمع کردیم و برگشتیم. جمعه بود. ترافیک آزادراه به سمت تهران کلافه‌کننده بود. ماشین غرق در خاک. وسایلمان پر از حشره و کثیف. فکر از سر گرفتن زندگی از فردا داشت دیوانه‌ام می‌کرد و من با چشمانی خسته و سری سنگین، با تنی اندوهگین و کثیف، در اوج جوانی و در ترافیک آزادراه به این فکر می‌کردم که چرا نمی‌توانم بفهمم چگونه لذت ببرم.

لذت
۵
۴
پارسا نورانی
پارسا نورانی
«کودک» زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید