ویرگول
ورودثبت نام
پارسا نورانی
پارسا نورانی«کودک» زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر
پارسا نورانی
پارسا نورانی
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

چنارهای خیابان انقلاب

با صدای چند نوتیفیکیشن از خواب می‌پرم. سردرد دارم.

صبح نسبتاً سردی بود. نور خورشید تا وسط‌های تخت آمده و قسمتی از پایم را داغ کرده بود. کورمال کورمال گوشی را برداشتم و به قصد بد و بیراه گفتن به باعث و بانی نوتیفیکیشن آن را باز کردم. عجیب بود که یادم رفته باشد سایلنتش کنم. پیام‌ها را باز کردم.

علیرضا پیام داده بود:" ساعت نه و نیم دم بوفه‌ی هنرها منتظرتم. دیر نیا چون بعدش باید برم دنبال مریم از سفیر برش دارم."

مریم، خواهر علیرضا، دانشجوی سال آخر است، یعنی از ما دو سال بزرگتر، و دوتایی با هم در واحدی کوچک واقع در خیابان دوازده فروردین زندگی می‌کنند، البته تا زمانی که مریم کارهای اپلایش درست شود و سال بعد همین موقع در گوشه‎‌ی دیگری از دنیا سر کند.

چشم‌هایم را یکبار مالیدم و خمیازه‌ای به پهنای صورت کشیدم.

داستان از این قرار بود که طی یک روز تمام دانشجویان پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران تصمیم گرفته بودند به نشانه‌ی اعتراض به کیفیت بد غذای سلف پردیس، همگی (البته منظور آن جمعیتی که معترض و حاضر بودند هست) جلوی بوفه وسلف پردیس تحسن کنند. خودمانیم، غذای سلف واقعاً بد بود و القاب مختلفی از سوی دانشجویان دریافت می‌کرد; مثل کافورپلو، گوشت گربه با چمن تازه کوتاه‌شده‌ی حیاط که البته بیشتر برای روزهایی که قورمه‌سبزی داشتیم به کار برده می‌شد، و از انصاف هم که نگذریم و اگر تعریف از خود و خودی‌ها نباشد، همبستگی بچه‌های هنرها برای انجام امورات اعتراضی از پردیس‌های دیگر قوی‌تر و منسجم‌تر بود.

بار دیگر چشم‌هایم را مالیدم و ساعت را نگاه کردم. نه و دو دقیقه، که یعنی تنها بیست و هشت دقیقه وقت داشتم تا خودم را به بوفه برسانم. تازه اگر حراست در این میان هوس نکند کارت دانشجوییم را چک کند.

کش و قوس کوتاهی آمدم و خود را از میان آغوش مریم بیرون کشیدم. بله، همان مریم و خیر، علیرضا نمی‌دانست. مدت زیادی نبود و تصمیممان بر این شد که فعلاً علیرضا در جریان نباشد. مخصوصاً اینکه شب‌هایی که حضور نداشت من آنجا بودم و مخصوصاًتر دوست صمیمی من بود و نمی‌‍دانستم واکنشش به این موضوع چه خواهد بود. اگرچه دلیل سوم و عجیب‌تر این بود که سال بعد همین موقع مریم را دیگر نداشتم، شاید تا ابد.

با بیرون آمدنم از تخت قلتی زد اما بیدار نشد. تکانش دادم:" مریم! علیرضا گفته بعد از تحسن می‌خواد بیاد دنبالت جلوی سفیر، الان نباید سر کلاس باشی؟"

تکان دیگری خورد و با صدایی نامفهوم گفت:" یه ... نیم‌ساعت دیگه میرم."

لبخندی بر صورتم نشست. سریع لباس‌هایم را از گوشه گوشه‌ی خانه برداشتم و حاضر شدم. پیام دیگری همان موقع گوشی را لرزاند:" داری میای؟"

سریع وارد راه‌پله شدم و دوان‌دوان پله‌ها را پایین رفتم. در همین حین سعی داشتم هرچند سخت، تایپ کنم. به درب ورودی رسیدم:" تو راهم". از آپارتمان خارج شدم و دکمه‌ی ارسال را زدم. سرم را بالا آوردم. علیرضا روبه‌رویم ایستاده بود. جسم سختی به سرم برخورد کرد و بی‌آنکه کنترلی روی جسمم داشته باشم کف پیاده‌رو افتادم. چشم‌هایم را تنگ کردم تا بتوانم واضح ببینم. ضربه‌ی بعدی به سرم خورد و بعدی و بعدی. صدایش بامزه بود. مثل موقعی که لپت را باد می‌کنی و به آن تلنگر می‌زنی. با اینکه سخت بود باز سعی کردم چشمم را باز نگه دارم و نگاه کنم. چه درخت بلندی! چه برگ‌های زرد و نارنجی زیبایی! و با ضربه‌ی آخر همه‌جا تاریک شد.

با صدای چند نوتیفیکیشن از خواب می‌پرم. سردرد دارم.

هوا سرد است و تخت بیمارستان از آن هم سردتر. یکسال و چهار ماه و بیست و دو روز گذشته اما برای من انگار همین دیروز است. با باز شدن پلک‌هایم پرستار بخش دکتر را خبر می‌کند و او هم پدر و مادرم را. دوست‌هایم می‌آیند ملاقاتم. علیرضا نمی‌آید. علیرضا یکسال و چهار ماه و بیست و دو روز گذشته را پشت میله‌های زندان سپری کرده است و به گفته‌ی مادرم هنوز سیزده سال و هفت ماه و هشت روز دیگر به آزادی‌اش مانده. زمانی که دیگر نزدیک چهل سالش می‌شود.

مریم دو ماهی می‌شود که در ونکوور کانادا درس می‌خواند. به علت آشفتگی اوضاع خانواده‌اش پس از این اتفاق، دو ماه دیرتر به ترمش رسیده بود. بعدتر در پیامی به من گفت که چقدر متاسف است بابت اتفاقی که افتاده، اگرچه گویی حتی یکبار هم به ملاقاتم نیامده است.

و من با ریختی بدشکل‌تر از قبل و چشمی که دیگر مثل گذشته نمی‌بیند مطلع شدم که دو سال حبس در انتظارم است. بابت رابطه‌ی خارج از عرف با شکایت والدین مریم اما با تخفیف فراوان به خاطر بلایی که سرم آمده است.

از خودم می‌پرسم:" آیا ارزشش را داشت؟" و چشم‌هایم را می‌بندم. رنگ سبز و قهوه‌ی و زرد و نارنجی با هم به صفحه‌ی سیاه فکرم هجوم می‌آورند.

چه درخت زیبایی!

 

دانشگاه تهرانغیرتمریم
۸
۰
پارسا نورانی
پارسا نورانی
«کودک» زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید