ویرگول
ورودثبت نام
پروین داننده
پروین دانندهمن پروین داننده هستم.شغل اصلیم طراحی طلا و‌جواهراته. و همچنین عضو گروه رختکن نویسندگان هستم.
پروین داننده
پروین داننده
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

اقدس ( پرده‌ی بیست و یکم)

حادثه -بخش دوم(از ۲۴ فروردین روز حادثه تا ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۴ خورشیدی)


اولین بار که تونستیم بابا رو ببینیم ، گفت که چی شد زمین خورد. مثل اینکه خواسته طبق عادت روی موتور از توی جیبش یکی دو تا کش‌مش که حاج قاسم داده بکشه بیرونُ بخوره سرش گرم بشه تو مسیر . دستشو می‌کنه توی جیبش اما تا میاد دربیاره دستش گیر می‌کنهُ تعادلشُ از دست می‌ده چرخ موتور میوفته توی جوب(جوی)بابا هم میوفته زمینُ کمرش می‌خوره به سنگی که همونجا روی زمین افتاده بوده.

دو هفته گذشته بابا روی تخت بیمارستانِ .بدنش حرکت نمی‌کنه. به سرش از دو طرف

یه میله‌هایی وصل کردن که با یه زنجیر‌مخصوص به چند‌تا وزنه وصله. کمُ بیش بریده بریدهُ با صدای ضعیف می‌تونه حرف بزنه.

این مدت هر دوشنبه خیلی از فامیلُ همسایه‌ها عیادت اومدن.

امروز هم دوشنبه‌ست .روز ملاقاته .همه اومدن. دایی سید نعمت ، شوهر خاله، زندایی بتولُ طاهره ،ننجونُ بابا‌جون، …

حتی حاج قاسمُ زنش مریم خانم ( که اونم حاجیه خانمِ ، حاج قاسمُ زنش ترک هستن. حاج قاسم کمُ بیش با بابا فارسی حرف می‌زنه اما مریم خانم به زور چند کلمه بتونه فارسی صحبت کنه.اما زن خوش سرُ زبونُ بشاشیه.)هم اومدن. رو به مامانُ بابام: سلام علیکم… عبدالله قارداش نجور سن… الله شفا ورسین…

بابا ضعیف‌تر شده.رفتم جلو ،صورتُ پیشونی بابا رو بوسیدم…اختر الان ۱۲ سالشه یه گوشه وایستاده( بعد‌ها اختر

میگه : خوش به حالت اقدس تو بابا رو توی بیمارستان بوس کردی اما من روم نشد.)

نزدیک تموم شدن زمان ملاقاتی تقریبا همه از اتاق بیرون رفتن .مریم خانم زن حاج قاسم رفت جلو ، پیشونی بابا رو بوسیدُ ترکی با همون خوشروییُ مهربونی که دوست‌داشتنی‌ترش می‌کرد سرشو نزدیک گوش بابا بُردُ ترکی گفت: عبدالله قارداش … سن منیم قارداشیم سن( عبدالله داداش تو برادرمی). .. سن نگران الما (نگران نباش)… صداشو ضعیف‌تر میکنه … قارداشیم سنین قیزین منیم گلینیمدیر( دخترت عروس منه)

بابا با همون بی‌حالی ، لبخند می‌زنه.با اشاره‌ی صورت حرف مریم خانم زن حاج قاسمُ تایید می‌کنه. و بعد حاج قاسم اینا هم می‌رن.

من هم اومدم توی حیاط که فلاکس مامانُ پر کنم بعد هم برم خونه . گوشه‌ی حیاط روی چمن‌ها دایی سید نعمت ُ زنُ بچه‌هاش ُ میبینم… گلیم انداختن ُ بساط چایی راه انداختن. صدای خندشون حیاط بیمارستانُ برداشته! تنها فکری که توی سرم اومد اینه که براشون مهم نیست بابای من تو چه وضعیتیه! دلم گرفت. بغض گلومو فشار می‌ده. قبل از اینکه اشکی که توی چشمم جمع شده سرازیر بشه با سر آستینم پاکش می‌کنم…

۲۷ روز بعد از تصادف

۲۱/ اردیبهشت / ۱۳۵۴

با مامانُ بچه‌ها اومدیم پیش بابا .سر بابا مثل روز اول با وزنه نگه‌داشته شده. رنگش زرده. هوشیاریش کم شده اما می‌فهمه ما دورشیم. به زور چشمشُ باز نگه‌میداره. دیگه حرف نمی‌زنه. جیگرم براش کباب میشه این طور میبینمش.دکترا به مامانُ ممد اینا گفتن بابا نمیمونه.دوباره بوسش کردم اما واکنشی نداره. پرستارا بیرونمون کردن . اومدم توی حیاط بیمارستان ، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم خودمو با دو زانو انداختم کف زمینُ شروع کردم صورتمو چنگ میزدمُ ، موهامو می‌کندم. سرم‌ رو به آسمون کردمو به خدا فحش دادم. خدایا تو چه جور خدایی هستی که بابامو این جور کردی… مامانُ ابرام  با صورت خیس از اشک اومدنُ دستامو گرفتن . دو سه تا پرستارم اومدن کمک که آرومم کنن. ( الان که اقدس تعریف میکنه میگه هنوز صدای پرستار توی گوشمه ) یکی از پرستار‌ها که زن جوونی هم بود دلداریم می‌داد.

اومدیم خونه. هنوز یه ساعت نگذشته از بیمارستان پیغام فرستادن که بابا تموم کرده.

و خیلی زود دایی‌سید‌نعمت برای بابا توی مسجد سپهسالار توی محله‌ی سلسبیل با هزینه‌ی خودش  مراسم ختم گرفت.

حاج قاسم
۱
۰
پروین داننده
پروین داننده
من پروین داننده هستم.شغل اصلیم طراحی طلا و‌جواهراته. و همچنین عضو گروه رختکن نویسندگان هستم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید