پروین داننده·۲ ماه پیشچهارراهاخیرا احساس عجیبی درست وسط چهارراهی در مرکز قلبم توقف کرده…احساسی که از هیچ جادهی مشخصی عبور نمیکنه ، فقط بلاتکلیف ایستاده و توی چشمم…
پروین داننده·۲ ماه پیشتحلیل تدریجیطبق روال هر روز راس ۶ صبح کمی مانده به روشنایی روز ،با صدای زنگ ساعت رومیزی مثل کسی که همون لحظه جِن دیده باشه ، چشمهاش رو باز میکنه.چند…
پروین داننده·۲ ماه پیشسوپ وِرمیشلِ تُندکاسهی روی میز لب به لب پر شده .رشتههای کوچیک نیمه معلق،خلالهای شفاف پیاز، چند تیکه هویج که به صورت گرد برش خوردن، سیبزمینیهایی که بر…
پروین داننده·۲ ماه پیشپرواز اجباری شبها در خیالشان امید میبافتند؛اما روز که شد زندگی هرچه رشته بودند را پنبه کرد.فکر میکردند قدم به سمت امید برمیدارند،اما بازی طوری چر…
پروین داننده·۲ ماه پیشلکهی سیاهخودکار سیاه رو برمیدارم؛نوک خودکار رو روی کاغذ سفیدی که روی میز آمادهی نوشتن هست میگذارم…مدتی به صفحهی سفید روبروم نگاه میکنم…قصد نوش…
پروین داننده·۲ ماه پیشتکهای از یک زندگیهارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعلهی بخاری با پا کوبیدن توی راه پله از هم پاشید.همسایه رو به روییای…
پروین داننده·۴ ماه پیشاقدس ( پردهی بیست و دوم)از خواستگاری تا عروسی (از اردیبهشت ۱۳۵۴ تا ۶ فروردین ۱۳۵۵)چهلم بابا هم گذشت. حالا ممد هم میاد گاوداری کمک میکنه.حالُ روز هیچ کدوم تعریفی ن…
پروین داننده·۵ ماه پیشاقدس ( پردهی بیست و دوم)از سمت راست⬅️ آقا عبدالله بابای اقدس-حاجقاسم پدر مجتبی
پروین داننده·۵ ماه پیشاقدس ( پردهی بیست و یکم)حادثه -بخش دوم(از ۲۴ فروردین روز حادثه تا ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۴ خورشیدی)اولین بار که تونستیم بابا رو ببینیم ، گفت که چی شد زمین خورد. مثل اینکه…