پروین داننده·۱۷ ساعت پیششبشهر خوابه…انگار سنگینی برف و بوران اخیر همهی آدمها و سر و صداهاشون رو دفن کرده!کتاب رو میبندم و روی میز، کنار فنجان خالی چایام میذارم…
پروین داننده·۱۵ روز پیشآلزایمرهارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعلهی بخاری با صدای پا کوبیدنِ توی راه پله از هم پاشید.همسایه رو به ر…
پروین داننده·۱ ماه پیششاید فردا دوباره برگردم…تیزیِ آفتاب زمین را روشن کرده...شقایقهای قرمز، گلهای زرد کوچک و گلگاوزبانهای بنفش لابهلای علفهای هرز و سایه روشنهایی از نوری که بهش…
پروین داننده·۱ ماه پیشحوض یخزدهایکاش جادویی بلد بودم ، که هر وقت لازم بود زمان و آدمها رو آنی منجمد میکردم. اما همچین جادویی بلد نیستم.راستش باید به خودم استراحت بدم .…
پروین داننده·۴ ماه پیشچهارراهاخیرا احساس عجیبی درست وسط چهارراهی در مرکز قلبم توقف کرده…احساسی که از هیچ جادهی مشخصی عبور نمیکنه ، فقط بلاتکلیف ایستاده و توی چشمم…
پروین داننده·۴ ماه پیشتحلیل تدریجیطبق روال هر روز راس ۶ صبح کمی مانده به روشنایی روز ،با صدای زنگ ساعت رومیزی مثل کسی که همون لحظه جِن دیده باشه ، چشمهاش رو باز میکنه.چند…
پروین داننده·۴ ماه پیشسوپ وِرمیشلِ تُندکاسهی روی میز لب به لب پر شده .رشتههای کوچیک نیمه معلق،خلالهای شفاف پیاز، چند تیکه هویج که به صورت گرد برش خوردن، سیبزمینیهایی که بر…
پروین داننده·۴ ماه پیشپرواز اجباری شبها در خیالشان امید میبافتند؛اما روز که شد زندگی هرچه رشته بودند را پنبه کرد.فکر میکردند قدم به سمت امید برمیدارند،اما بازی طوری چر…
پروین داننده·۴ ماه پیشلکهی سیاهخودکار سیاه رو برمیدارم؛نوک خودکار رو روی کاغذ سفیدی که روی میز آمادهی نوشتن هست میگذارم…مدتی به صفحهی سفید روبروم نگاه میکنم…قصد نوش…
پروین داننده·۴ ماه پیشتکهای از یک زندگیهارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعلهی بخاری با پا کوبیدن توی راه پله از هم پاشید.همسایه رو به روییای…