

ناصر مرض قارچ کچلی میگیره- گاوداری رو میبریم محلهی قلعه مرغی( سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹)
ناصر تقریبا ۵ سالشه (لاغر ، صورت کشیده و باریک، سبزه ، چشمای قهوهای تیره، موهای لخت مشکی که به سمت چپ روی پیشونی یه وری میکنه، لباس جرسهُ شلوار پارچهای نسبتاً آزاد میپوشه که من براش دوختم . دمپایی پلاستیکی هم داره)اکرم هم ۳ سالشه ( صورت گرد، پوست روشن،چشمای قهوهای روشن، با ابروهای پیوندیُ موهای مشکی با فرهای خیلی ریز مثل سیم تلفن، خوشگلهُ با نمک .بُلیزُ شلوار چیت میپوشه.اکرم هم دمپایی پلاستیکی داره ، هنوز بعضی روزا اکرمُ میبندم با چادر به پشتمُ میبرم سر چارراه( چهارراه) خرید میکنم)هر روز صبح حولُ حوشِ ساعت ۹:۳۰ یا ۱۰ ناصرُ اکرم بیدار میشنُ صبونهشونو میخورن میرن جلوی در خونه، یا گوشهی طویله ( جایی که جلوی چشممون باشن)بازی میکنن.عاشق اینن دوتایی بپرن روی یه کُپه ینجه و لای یونجهها غلت بزنن.تمام هیکلشون میشه خاکُ خلُ، یونجهُ …
تا اینکه چند وقت پیش لابهلای موهایسر ناصر (سمت چپ سرش) زخم شدهُ تاول زد. تاولها میترکهُ میوفته به سوزشُ… دیگه گریهی ناصر بند نمیاد.کمکم موهای همون یه تیکه ریختُ کچل شد.
بابا ناصرُ برد دکتر. دکتر گفت بخاطر کثیفیه طویلهست .یه عالمه دارو داد. اما هر چی ناصر داروهاشو (پمادُ قرص چرک خشک کن) مصرف میکنه خوب نمیشه!دوباره تاولا بر میگرده .
بنده خدا بابا دید اینجوری نمیشه.الان چند وقته ،دوسه روز یه بار مامان ناصرُ میخوابونه روی زمین، سرشو میذاره روی مُتکا و محکم نگهش میداره که تکون نخوره. بابا هم با یه تیغ دو لبه که با الکل تمیزش کرده شروع میکنه بریدن پوست سر ناصرُ ترکوندن تاولا… بعد هم با پارچه تمیز خونِشو پاک میکنهُ پودر پنیسیلین میریزه روی زخماش .بچه حیوونی نصف جون میشه .اینقد گریه میکنه صورتش کبود میشهُ نفسش بند میاد.اما بابا تا دو ماه این کارشو تکرار کرد .آخریا هفتهای یه بار سرشو با تیغ میزد .تا این که تاولاُ زخما خشک شد.( یکسال طول کشید تا دوباره روی اون یه تیکهای که کچل شد یکم مو در بیاد.و هنوز که هنوزه که ناصر ۵۴ سالش شده جای اون کچلی موندهُ ناصر با مو تا جایی که میشه اون قسمتُ میپوشونه.)
یکسال بعد…
اطراف خونه بیشتر شکلُ شمایل شهرُ گرفته . دو سه ماهی هست همسایهها شاکی شدن که اینجا شهرهُ نباید گاوداری اینجا باشه. هم بخاطر کثیفی هم سروصدای گاوا.
بابا هم با ممدُ ابرام یه مزرعه توی محله قلعه مرغی ( بین خونهی ما و قلعه مرغی یه بیابون برهوتُ، ترسناکه) اجاره کرده. چند روزی هست بابا اینا همهی گاوا رو با ماشین باریِ رو پوشیده بردن گاوداریِ جدید. اون روز که گاوا رو میبردن یکی از گاوا رم کردُ فرار کرد وسط خیابون، باباُ ممدم دوییدن دنبالشُ ته خیابون گیرش انداختنُ آوردن سوار ماشین باری کردن بردن.
الان هر روز صبِ خیلی زود ( مثلا ساعت ۶ یا ۷ صبح) همه میرن گاوداری برای شیر دوشیدنُ ، غذا دادنُ رسیدن به گاوا.( ابرام حتی شبم اونجا میمونه.)بابا هم میره با گاریچارچرخه(چهارچرخه)از میدون یونجهُ پوست هندونه میگیره میاره بده گاوا بخورن. منم با اخترُ ناصرُ اکرم میمونم خونه . چند روز در میون هم بچهها که بیدار میشن اخترُ ، ناصرُ ، اکرمُ برمیدارمُ، پیاده از کوچه باغ خاکی و ترسناکی که یه طرفش خط راهآهن هست ُ ،طرف دیگهاش یه دیوار بلند کاهگلیه یه باغه. میریم گاوداری که هم پیش بابا اینا باشیم . هم کاری بود کمک کنیم.( مسیر خیلی خطر ناکیه. حتی یه بار همین که داشتیم میرفتیم یه بچه نوزاد لای یه کُپه لباسُ پارچه کهنه کنار دیوارِ باغ گذاشته بودن . صدای گریه بچه توی بیابون میپیچید . چند تا زنُ مرد هم دورش جمع شده بودن. اینکه بعدش چی شد نمیدونم اما همین که تا اونموقع سگای ولگرد تیکه پارش نکرده بودن خدا رحم کرده بود.)اما خب باباُ مامان دوست دارن ما هم پیششون باشیم . دلشون برامون تنگ میشه.منم به هوای اونا هر جور شده بچهها رو میبرم…
۲ فروردین ۱۴۰۴
پروین داننده