ویرگول
ورودثبت نام
پروین داننده
پروین دانندهمن پروین داننده هستم.شغل اصلیم طراحی طلا و‌جواهراته. و همچنین عضو گروه رختکن نویسندگان هستم.
پروین داننده
پروین داننده
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

اقدس ( پرده‌ی هفدهم)

گاو‌مرگی(طاعونِ گاوی)-خرید چایی از  پسر حاج قاسم کوچه بیستُ یک-حواس پرتیِ من به داوود خاله(سال۱۳۵۰ خورشیدی)

آخرای بهار بود.. یه روز که بابا رفت قلعه‌مرغی که بره پیش ابرام تو گاوداری کار‌رارو شروع کنن دید ابرام داره لاشه‌ی یه گاوُ  کشون کشون میاره بیرونِ طویله اما زورش نمی‌رسید.

انگار یه سطل آب سرد ریختن رو‌ی سر بابا … از ابرام پرسید چی شده …!؟

ابرام هم بی خبر از همه جا گفت :نمیدونم …این چند روزه بی‌حال بود… صبح  دیدم لاشه‌اش افتاده گوشه طویله…

اول بابا کمک کرد گاوِ مُرده رو بردن زمینِ  پشت ِ طویله که یه بیابون بود . دیدن دو سه تا گاو مرده‌ی دیگه هم همون  اطراف افتاده… همون روز پرسُ جو کرد دید حرفش پیچیده که گاو‌مرگی( طاعون گاوی) اومده .

الان که یه ماه گذشته سه تا گاو دیگمون هم مردن … بابا اینقد غصه خورد صورتش آب شده… مامانم حالش بهتر از اون نیست.. می‌ترسیم همه‌ی گاوامون بمیرن…

پریروز صبح که بابا و مامان می‌رفتن طرف گاو‌داری دیدن یه وانتِ آبی   وسط بیابون پارک کردهُ سه چهار تا مَرد دارن جنازه‌ی گاوارو می‌ندازن پشت وانت… بابا از همسایه‌ها میشنوه که بعضی از کبابیا لاشه‌ی گاوا رو می‌برن ُ با گوشتشون کباب و غذا می‌پزن میدن دست مردم!!

مامان که اینو از بابا می‌شنوه اول با یه دست به خودش یه سیلی نچندان محکم می‌زنه و گونه‌‌ی خودشو  می‌چلونه به نشانه‌ی حیرت و میگه :یا امام رضا … بیچاره مردم نمیدونن چه گوشتی می‌خورن…!!

…بابا فکر می‌کنه چون قبل از این از دهن ما زده تا صرفه‌جویی بشهُ پول جمع کنیم ، حالا این کار خداست که مالشو ازش میگیره !…از شدت ناراحتی و از سر لج حالا هر روز سرشیرُ و کرهُ … برای صبحونه می‌خره … به مامان هم میگه توی غذا گوشت زیاد بریزه هممون خوب بخوریم…بنده خدا بابا خیلی ناراحته …بقیه‌مون هم ناراحتیم تازه داشت وضعمون خوب می‌شد…

…چند وقتیه بابا زود به زود منو می‌فرسته کوچه بیستُ یک ( کوچه پشتی) که از بقالی حاج‌قاسم چاییُ پنیرُ این‌جور چیزا بخرم… الان هم اومدم.. دم ظهره …مغازشون بسته‌ست، خونه حاج قاسم‌اینا همون روبروی بقالیشونه… یه در آهنی کوچیک دارن …زنگشونو زدم..

صدای یه مذکر…: بله…

من مثل گیجا همه جا رو نگاه میکنم ببینم صدا از کجا‌ میاد…

… : اینجام … بالا از پنجره…

سرمو بالا گرفتم آفتاب زد توی چشمم … دستمو گرفتم جلوی صورتم طوری که نور آفتاب چشممو اذیت نکنه… دیدمش … این مجتبی‌ست … پسر دومی حاج قاسم …بهم لبخند می‌زنه … اما من جدی میمونم… هم سنُ سال خودمه …

با صدای بلند میگم: سلام… حاج قاسم نیست؟

مجتبی: حاجی خوابیده… چیزی میخواین؟

من : بابام گفت ازتون نیم کیلو چایی بگیرم…

مجتبی: آهان … الان میام پایین…

رفتم تو‌ی سایه‌ی دیوار حاج‌قاسم اینا وایستادم…دو سه دیقه(دقیقه) طول کشید … تق …صدای باز شدن درشون اومد… مجتبی‌ست… فکر کنم شلوار خونه‌شو عوض کرد بعد اومد مگه آدم تو خونه شلوار پاچه گشاد بیرون می‌پوشه!؟

یجوری بهم نگاه میکنه… به نظرم زیاد لبخند می‌زنه!! اینجوری دستُ پامو گم می‌کنم…

دوباره بهم‌دیگه سلام دادیم… دسته کلیدشو از جیبش در آورد… اول کرکره که تا نصفه کشیده بودن پایین هول داد بالا … بعد کلید انداختُ درُ باز کرد…  اول گذاشت من برم تو… بعد خودش اومد … برقو زد…

مجتبی:خب چی میخواستین؟

من : نیم کیلو چایی ایرانی از همون که بابام ازتون میگیره…

باز هم لبخند میزنه…میگه : باشه …سرتاسُ بر میداره فشار میده وسط گونیِ چایی… پُرش میکنه میریزه توی مشمباع(مشمع یا نایلون)… بعدشم میزاره روی یه طرف ترازو… اون طرفشم سنگ نیم کیلویی می‌ذاره… بعد چرتکه‌ی باباشو بر میداره و مهره‌هاشو بالا پایین میکنه … من که سر در نمیارم چجور کار میکنه…

مجتبی: دو تومن کمتر میشه… اما پول خورد ندارم.. طلبت …دفعه بعد بگو بهت بدم …یه اسکناس دو تومنی که توی دستم مچاله شده بهش میدم… نوک انگشتش خورد به دستم … زود دستمو کشیدم…چایی هم ازش گرفتم … گفتم ممنون…

لبخند زدُ گفت : خواهش میکنم به آقا عبدالله سلام برسون…

گفتم : باشه … و زود از مغازشون اومدم بیرون ،ُ اومدم سمت خونه…

عصر هم قراره داوود خاله برامون گوشت نذری بیاره… یکم موهامو شونه زدم…خیلی گره خورده بود… ابرو‌هامم با دست بالا دادم… خدا کنه زود‌تر بیاد…

پروین داننده

حاج قاسم
۰
۰
پروین داننده
پروین داننده
من پروین داننده هستم.شغل اصلیم طراحی طلا و‌جواهراته. و همچنین عضو گروه رختکن نویسندگان هستم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید