
شهر خوابه…
انگار سنگینی برف و بوران اخیر همهی آدمها و سر و صداهاشون رو دفن کرده!
کتاب رو میبندم و روی میز، کنار فنجان خالی چایام میذارم.
به سمت پنجره میرم و به دیوار کنار اون تکیه میدم .سرمای دیوار رو روی بازوم حس میکنم.سوز سرما خودش رو از درز پنجره به داخل اتاق هول میده .
از این بالا ،تاریکیِ آسمون و سایهی سیاه درختها و ساختمونهای بلندی که حالا کف خیابون نقش بستن رو خوب میبینم.
حتی از گربهها و موشها هم خبری نیست. مثل این که زندگی توی این شهر متوقف شده.
ساعت از نیمه شب هم گذشته . تاریکی مثل یه چاه عمیقتر و عمیقتر میشه…
اما هنوز قرص ماه از وسط آسمون آویزونه و کم و بیش سوسوی نورش سایهها رو روی زمین تاب میده.
هنوز کسی اون بالا یکییکی ستارههای ریز و درشت رو مشت مشت روی سفرهی آسمون میپاشه…
حتما فردا که خورشید دوباره از شرق طلوع کنه ، آدمها هم بیدار میشن.
پروین داننده
۲۵ خرداد ۱۴۰۵