انسان؛ چه واژهی شگفتانگیزیست!
چقدر دقیق حال ما را مینمایاند.
دو ریشه را برایش متصور اند: یکی از فراموشی، و دیگری از اُنسگیری.
و باید بگویم افسوس، افسوس که فراموش کردهام.
فراموش کردهام آن دوازده روز را، و آن خشمهای بیقرار را؛
خشم از جرأت یافتن آن خصم،
خشم از آنکه که آمدند و ویران کردند،
و بهترینهای ما را در خونِ پاکشان غلتاندند؛
البته که نمیدانستند که آن خون، غسل شهادت و آرزوی دیرینهی آنان است.
فراموش کردهام آن حس بیفایدگی را،
آن حسرت تلخ را که چرا کار چندانی از من برنمیآید؛
که اگر عمرم کمتر در ابطال و بطالت میگذشت،
شاید اکنون مفیدتر و مؤثرتر بودم.
فراموش کردهام طعم آن تحقیر را،
آنگاه که آنان جنایت میکردند و میخندیدند،
و ما، با وجودی آکنده از خشم و چشمانی آغشته به اشک،
به تماشای فخرفروشی فناوریهایشان مینشستیم.
اما نیز فراموش کردهام آن غرور را،
غرور موشکهایی که در پاسخ برخاستند،
و وجدانهایی که در سکوت جهان، بیدار شدند.
غرور آن دم که «ساخت ایران» معنایی فراتر از صنعت گرفت؛
شرافت شد، ایمان شد، و پاسخی کوبنده شد.
و باز فراموش کردهام عهدهایم را...
عهد زیستن، نه بهسادگی، که به درستی.
عهد مفیدتر بودن، استوارتر بودن،
و دوری از انسگیری با راحتطلبی.
و آه... آه از این اُنس،
آنگاه که مونس، سستی باشد و غفلت.
آنگاه که میدانی اهریمن شب و روز در کار است،
و تو، با ادعاهایی اهورایی، در آغوش رخوت خفتهای.
و امان، امان از این انسانیتهای بیگانه از آدم؛
که گویی این انسانیتهای نابجا،
زخم و نیشتر میزنند، بر پیکرهی آدمیّتم...
