شاید اگه راجع بهت بنویسم کمتر توی فکرام پرسه بزنی.عین یه رهگذر عین یه پرنده عین یه مزاحم هر وقت که بخوای سر و کلت پیدا میشه تو ذهنم٬شکایتی ندارم بابتش هستی دیگه.یه پرسهزن توی ذهنم.
تو روحتم خبر نداره که من بهت فکر میکنم از همین متنفرم از اینکه تو در طول ۳۰ روز هم به من فکر نمیکنی ولی من در۲۴ ساعت حداقل یبار به تو فکر میکنم.«تو»؟اصلا کی هستی؟من تا حالا یبارم ندیدمت٬دوست ندارم دیگه هم ببینمت.چیز خاص و عجیبی هم بین ما نبوده ولی نمیدونم چرا از فکرم بیرون نمیری انگاری تسخیرم کردی که یروزم تو رو از یادم نبرم.
دلم میخواد بدونم تاحالا راجع به من فکر کردی٬دلم میخواد بدونم من توی ذهن تو چه شکلیم٬تو که تو ذهن من قشنگی.من عاشقت نیستم یعنی کلا هیچ رومنسی باهات نداشتم..اره یادمه یبار یه چرت و پرتایی بهت گفتم ولی بچگی کردم در واقع خودت شروعش کردی و باعث شدی یه چرت و پرتایی بگم.نمیدونم چرا بهت فکر میکنم نمیدونم چرا با اینکه برگشتی پست زدم نمیدونم ازت چی میخوام.تو از من چی میخوای؟چرا باز برگشتی به زندگی و ذهنم؟اه٬متنفرم از اینکه من اولویت سیام تو نبودم ولی تو تو پنجتای اولم بودی بابت این دلم میخواد یه ضریهی محکم بهت بزنم٬یه ضربهی روانی.چرا انقدر تو خوابم میای؟چرا وقتی برام سوال شده بود که چته اومدی تو خوابمو گفتی چته٬همنقدر راحت.اصلا راجع به من همه چیز برای تو همنقدر راحت بوده.کثافت.نمیدونم چرا دلم میخواد با تو حرف بزنم فقط تو.دلم میخواد با هم یه سفر بریم شب باشه کنار اتیش باشیم و با هم حرف بزنیم حتی به این فکر میکنم که باهام شوخی میکنی حرصمو در میاری منم بهت میخندم چون خوشم میاد از کارات.ما فقط دوست معمولی بودیم اگه فراتر از دوست بودیم فرقی داشت تو وضعیت الان؟بعید میدونم.البته اینو بگم من هیچ فکر عاشقانهای با تو ندارم یعنی حالم بهم میخوره راجع به خودم و خودت از این فکرا بکنم.ولی در عین حال به این فکر میکنم که ممکنه ما یه جایی باهم برخوردی داشته باشیم؟بعد ببینیم چقدر باهم خوبیم بعد هم باهم وارد رابطه بشیم خیلی برام مهم نیست یه دوستی معمولی باشه یا یه رابطه عاشقانه فقط با تو باشه تجربت بکنم و تو ببینی که من چقدر خوب و باحالم.بعدم خودم به مرور رابطم با تو هر مدلی که هست رو کمرنگ بکنم و تبدیل بشیم به دوتا غریبه همهی اینام من کرده باشم توهم اصلا مهم نیستی باید مطیع امر من باشی.
ولی خب تو انقدرام ادم مهمی نیستی تو زندگیم انقدرام بهت فکر نمیکنم فقط هرازگاهی عین یه مزاحم میای میون باقی افکارم خودتو تحمیل میکنی به من باعث میشی بهت فکر کنم.تو ادم بدبختی هستی که همیشه اولین مشت رو خودت به خودت میزنی اگه واقعگرایانه و منطقی بهت فکر کنم ازت بدم میاد برای همین هم همیشه سعی میکنم تو رو از خودم دور نگه دارم تا تصویر واضح و درستی ازت یادم نباشه که بتونم ازت به عنوان یه دوست خوب یاد کنم.نمیدونم چرا تو رو افسانهای میکنم.شاید چون ادمایی شبیه تو گذشته کمن.دوست دارم یه روز برینم بهت باهات بحث کنم و در انتها بهت بگم کون لقت و پروندتو برای همیشه ببندم.
میترسم که یه روز این کارو باهات بکنم اخه تو دوست بدی نبودی برام من فقط از این ناراحتم که چرا اونقدری که تو برای من ارزشمند بودی من برای تو نبودم.دوست دارم بیای بگی بودم.بگی همونقدر که تو برام مهمی منم برای تو هستم(میدونم در رفتارم یک دهم اینو بهت نشون ندادم٬تو راست میگفتی حرف و عملم یکی نیست).من منتظر میمونم بیای این حرفارو بهم بگی.نمیدونم شاید به عنوان یه دوست دوست دارم تاکید میکنم به عنوان یه دوست.