ویرگول
ورودثبت نام
پگی اولسون
پگی اولسونپگی اولسون چون بدون بها دادن رشد کرد
پگی اولسون
پگی اولسون
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

نمیدونم2

حس میکنم گوشه رینگم و دارم مشت می‌خورم،مشتایی که خودم به خودم می‌زنم.درد داره.دیدن اینکه حرفم هم این مشت‌هارو می‌بینه دردش رو بیشتر می‌کنه.

زندگی من یه سیرکه و منم دلقکی‌ام که روی بند راه میره.همه منو می‌بینن و به من می‌خندن.من براشون یک آدم عادی نیستم،یه دلقکم.

خوشحالم که مثل قدیما چند وقت یبار حالم بد نمی‌شه،اصلا چم بود اون موقعه؟چرا هر چند وقت یبار حالم بد می‌شد؟

دوست داشتم هزاربار شکست عشقی می‌خوردم ولی با خانوادم مشکلی نداشتم.

بنظرم این جالب نیست که وقتی به دوازده سالگیم فکر می‌کنم این خاطره یادم بیاد که لب پنجره اتاقم ایستادم و به این فکر می‌کنم که اگه از اینجا بپرم می‌میرم؟باید از پشت بپرم یا رو به رو؟

خیلی به خودکشی فکر می‌کردم،تا چند سال بعدشم همچنان وضع ادامه داشت.

آخرین بار هم ۱۷ سالگیم شب امتحان نهایی فیزیک بود.البته بعد از یه مدت طولانی این فکر اومد سراغم.خیلی زیر فشار امتحانات بودم فکر کنم.

تصمیم گرفتم زنده بمونم.چرا؟میترسم از اینکه فکرای تو سرمو(خودکشی)عملی کنم؟یا امید دارم به زندگی؟

آره فکر می‌کنم امید دارم.همیشه منتظرم یه اتفاق عین معجزه بیوفته و من دیگه اون آدم سابق نباشم.می‌دونم نمی‌افته‌ها ولی دوست دارم فکر کنم می‌افته.

ولی راستش هنوزم یه وقتایی راجع به مرگ کنجکاو میشم.اینجا که چیزی نبود شاید اونجا باشه.

حالم خوبه‌.خیلی بهتر از چند سال پیشم.یعنی کاملا خوبم.کمتر سردرگمم.

قبلا خیلی بابت کوچک‌ترین اتفاقاتی که توی زندگیم می‌افتاد خودم رو سرزنش و تنبیه می‌کردم.مثلا چرا اونجا این حرفو زدم چرا با این،این مدلی رفتار کردم و از این قبیل.الان دیگه اینکارو نمی‌کنم یا خیلی خیلی کمتر می‌کنم.واقعیتش خیلی زود همه چی یادم میره!اول فکر می‌کردم راجع به مطالب درسی این مدلیم بعد دیدم نه انگاری حافظم عوض شده،خودش یه سری اتفاقات و احساسات رو دیلیت می‌کنه.وقتی بدنم داره این کار رو انجام میده حتما درسته،حتما برای محافظت از منه.پاپیچش نمی‌شم.بصورت مبهم هر چی بین منو بقیه میگذره رو به خاطر دارم،مثل این میمونه که با طناب گره دار به بقیه وصلم،که گره هر کدوم متفاوته وقتی بخوام باهاشون ارتباط بگیرم از گره‌ها میرم بالا و یادم میاد با این رابطم چه مدلی بوده.هر چی گره بیشتر رابطه عمیق‌تر.

استرس درس و مدرسه در دبیرستان باعث شد یه بیخیالی عظیمی خیمه بزنه توی زندگی من.توی کل زندگیم.بعضی‌ها بابتش بهم حسودی میکنن.ویژگی خوبیه بعضی وقتا خیلی کمکم میکنه.

یه سری چیز‌ها باعث شدن توی زندگیم دیگه هیچی برای خودم نخوام،دقیق نمی‌دونم چه چیزهایی باعث شدن،ولی می‌دونم دیگه هیچی برای خودم نمی‌خوام!وقتی اصرار به داشتن چیزی می‌کنم و می‌خوان بهم بدنش پسش می‌زنم!دیگه نمی‌خوامش،دیره.شما باید ذهن من رو می‌خوندید و می‌دونستید که ممکنه یه روزی اینو بخوام و از قبل بهم می‌دادینش.وقتی هم چیزی که می‌خواستم یکهو بدون این که کنترل قبول کردن و نکردنش دست من باشه میاد تو زندگیم،ازش بیزار می‌شم.تا وقتی که بتونم از خودم دورش کنم بهش نفرت می‌ورزم.چون اینجوریم که مگه نمی‌دونستید من لایق هیچی نیستم؟چرا اینو بهم دادید.

(کاش یه زن خوشگل و خوش‌اندام و تقریبا قد بلند داشتم)

خانوادهخودکشیدلقک
۱۶
۴
پگی اولسون
پگی اولسون
پگی اولسون چون بدون بها دادن رشد کرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید