ویرگول
ورودثبت نام
پیمان
پیمانسرگردان در علوم انسانی، مهندسی، کسب‌وکار و هر چیزی که برایم جذاب است. متخصص نیستم و نوشته‌هایم نظر شخصی هستند. هدف از نوشتن، به چالش کشیده شدن است.
پیمان
پیمان
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

چهل روز تا فراموشی

هنرمند گرسنگی، داستانی کوتاه و نمادین از فرانتس کافکا است که نخستین بار درسال ۱۹۲۲ منتشر شد و بسیاری آن را یکی از شخصی‌ترین و نمادین‌ترین آثار کافکا می‌دانند. قهرمان داستان، هنرمندی است که هنر او روزه‌داری‌های طولانی‌مدت است؛ نمایشی که زمانی جمعیت زیادی را به تماشا می‌کشاند، اما به مرور جذابیت خود را از دست می‌دهد و همان مردی که روزی در مرکز توجه بود، آرام‌آرام به فراموشی سپرده می‌شود.

در روزگار او، مردم برای دیدن هنرمند صف می‌کشیدند، با کنجکاوی و حیرت به او نگاه می‌کردند و حتی تحسینش می‌کردند. مدیر برنامه‌ها اما بر خلاف میل هنرمند، هرگز اجازه نمی‌داد نمایش بیش از 40 روز ادامه پیدا کند، زیرا معتقد بود پس از آن، تقاضا برای بلیط نه تنها زیاد نمی‌شود، بلکه کاسته هم می‌شود. سال‌ها بعد، وقتی دیگر کسی به او توجهی نداشت، هنرمند در گوشه‌ای از یک سیرک، در حالی که تقریباً از یاد همه رفته بود، جان می‌دهد.

هنرمند داستان اما پیش از مرگ، اعترافی می‌کند که تمام داستان را دگرگون می‌کند:

"اگر غذایی پیدا می‌کردم که دوستش داشته باشم، مثل بقیه می‌خوردم."

بسیاری از نقد و تحلیل‌های این داستان، آن را روایتی از تنهایی هنرمند، سوتفاهم میان جامعه و هنر، جست‌وجوی معنا، یا حتی بازتابی از زندگی شخصی کافکا می‌دانند. بعضی نیز آن را نقدی بر تجاری شدن هنر می‌خوانند؛ جایی که ارزش یک اثر نه با حقیقت آن، بلکه با میزان توجه مخاطب سنجیده می‌شود. اما هنگام خواندن داستان، ذهن من به سمت موضوع دیگری رفت؛ تماشاگران!

در داستان هیچ چیز به اندازه محدودیت 40 روزه، ذهن من را به خود مشغول نکرد؛ چرا 40 روز؟ چرا هنرمند نمی‌خواست بعد از 40 روز به هنر خود پایان دهد؟ چرا او را بعد از 40 روز مجبور به غذا خوردن می‌کردند؟ می‌توان ۴۰ روز را نه فقط محدودیت نمایش، بلکه نمادی از عمر توجه تماشاگران دانست. به نظر من، کافکا سال‌ها پیش، ظرفیت محدود توجه جمعی ما را توصیف کرده بود. در این سال‌ها چندین جنگ، زلزله، سیل، قحطی و فاجعه انسانی را دیده‌ایم که در روزهای نخست، تمام شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها را پر کردند؛ از جنگ‌های خون‌بار تا بلاهای طبیعی ویرانگر. در ابتدا، همه درباره‌شان حرف می‌زنیم، تصاویر را بارها می‌بینیم، اندوهگین می‌شویم و اخبار را لحظه‌به‌لحظه دنبال می‌کنیم. اما چند هفته بعد، توجه ما آرام‌ آرام به موضوع دیگری منتقل می‌شود؛ نه چون رنج آن انسان‌ها پایان یافته، بلکه چون دیگر برای ما "خبر تازه" نیست! جنگ همچنان ادامه دارد، آدم‌ها همچنان کشته می‌شوند و زندگی‌ها همچنان ویران می‌شوند، اما نگاه ما جای دیگری است.

شاید در روزهای نخست، آنچه ما را به سمت این اخبار می‌کشاند، آمیزه‌ای از همدلی، شوک و البته کنجکاوی نسبت به رخدادی غیرمنتظره باشد، اما با عادی شدن تصاویر، توجه ما نیز تحلیل می‌رود. درست مانند تماشاگران داستان کافکا که پس از 40 روز، نه به این دلیل که گرسنگی هنرمند پایان یافته بود، بلکه صرفاً چون دیگر تازگی نداشت، او را رها کردند. شاید آن "40 روز" در داستان کافکا، نه درباره هنرمند، بلکه درباره عمر توجه ما باشد.

این داستان من را به یاد عکس‌هایی می‌اندازد که از جنگ، قحطی یا کودکان گرسنه ثبت می‌شوند. بعضی از این تصاویر به نماد یک دوره تبدیل می‌شوند، در معتبرترین جشنواره‌های عکاسی دیده می‌شوند و گاهی حتی جایزه می‌گیرند. میلیون‌ها نفر تحت تأثیر قرار می‌گیرند، تصویر را به خاطر می‌سپارند و درباره آن حرف می‌زنند؛ اما چندسال بعد، ما تنها عکس را به یاد داریم و نه سرنوشت کودکی را که در آن عکس بود. تصاویر، مستندها، تیترها و هشتگ‌ها ماندگار می‌شود، اما انسانِ درون تصویر، اغلب از حافظه جمعی حذف می‌شود. بسیاری از آنها نه قهرمان‌اند و نه در پی جلب احترام دیگران؛ آنها فقط زندگی‌ را ادامه می‌دهند که انتخابش نکرده‌اند، درست همان‌گونه که هنرمند گرسنگی در پایان اعتراف می‌کند که انتخاب دیگری نداشته است.

اگر کافکا امروز این داستان را می‌نوشت، قفس هنرمند دیگر در میانه یک سیرک نبود، بلکه روی صفحه تلفن‌های همراه ما قرار داشت. ما هر روز از کنار قفس‌های تازه‌ای عبور می‌کنیم، چند روزی دورشان جمع می‌شویم و بعد، با رسیدن نمایشی تازه، آنها را پشت سر می‌گذاریم. اما برای کسانی که درون آن قفس‌ها زندگی می‌کنند، داستان هرگز تمام نمی‌شود.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی این نباشد که انسان‌ها رنج می‌کشند؛ تراژدی آنجاست که رنجشان، برای مدتی کوتاه، به موضوع تماشای ما تبدیل می‌شود. ما سالن را ترک می‌کنیم، اما قفس همچنان باقی می‌ماند.

 

شبکه‌های اجتماعیداستانهنرمند
۰
۰
پیمان
پیمان
سرگردان در علوم انسانی، مهندسی، کسب‌وکار و هر چیزی که برایم جذاب است. متخصص نیستم و نوشته‌هایم نظر شخصی هستند. هدف از نوشتن، به چالش کشیده شدن است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید