روایتی از لحظهای که عشق و تعهد یا شفا میبخشند یا انسان را به تهیترین شکلش میکشانند.
اما آنسویِ متمدنبودن، تعهد را همیشه سَنبُل میبینید؛
خصوصیتی که فقط در انسانهای عمیق پیدا میشود.
آن تعهدی که هر جا اسمش میآید
به احترامش دریاها، آسمانها و کوهها کلاه از سر برمیدارند.
با اینهمه، همین تعهد گاهی با پرروییِ بیرحمانهاش،
و گاهی حتی با بیاخلاقیاش،
میخواهد به هر روشی که خودش انتخاب میکند
در هر زمانی که خودش صلاح میداند
یا هرچقدر که زمان ببرد
به تو ثابت کند: «دیدی چه شد؟»
پس درد آنقدر ادامه پیدا میکند
تا جایی که دیگر نه گوشتی میماند و نه ماهیچهای؛
و چون اغلب در زمانِ درد، رشدی اتفاق نمیافتد،
خودِ درد است که رشد میکند—
تا آنجا که اگر مراقب نباشی،
از تو انسانی خشن، بیاخلاق و تهی میسازد...!
وقتی انتخاب میکنی،به هر دلیلی؛
از ترس، از ناآگاهی، از بیعرضگی،
یا از لذتِ قربانی جلوهدادنِ خودت
چون قربانی بودن هَم راحتتر است،
هم برای دوستان تعریفکردنیتر،
و انگار در آن یک ارزشِ معنویِ جعلی وجود دارد.
و اینگونه است که انسانهای توخالی،
برای آنکه در نگاه دیگران متمدن، بااخلاق یا حتی فرهیخته جلوه کنند،
ظاهر را با وسواس حفظ میکنند؛
اما در نهایت
با وجود تمام این نمایشها و حسابگریها—
تهی و خالی از هر بخشش و بزرگواریاند،
بهویژه آنجا که نگاهها حضور دارد
یا پای منفعتی در میان است.
#درد_درک
#فلسفه_زندگی
#عشق_تعهد
#شفا_معنا
#تهی_انتخاب
#آ
