مهدی محمدزاده·۶ ساعت پیشداستان: «لحظهٔ لغزش»احساسات ناگهانی طبیعیاند؛ ارزش انسان در انتخابی است که برای حفظ تعهدش میکند.
مهدی محمدزاده·۹ روز پیشداستان: «چک سفید»در بازار سخت، شاید سرمایه کم باشد؛ اما اگر صادق و شفاف باشی، اعتماد خودش برایت سرمایه میسازد.
مهدی محمدزاده·۱۲ روز پیشداستان: «اکانتِ دل»به کسی که فقط از احساساتت استفاده میکند، اسمِ عشق نده. رابطهی واقعی، هم محبت میخواهد هم مسئولیت.
rasgari·۱۵ روز پیشخط قرمزهای یک رابطه سالمعشق، زیباترین و پیچیدهترین تجربه انسانی است؛ اما همین تجربه متعالی، بدون چارچوب و «خط قرمزهای» مشخص، بهسرعت میتواند به میدانی برای فرسای…
مهدی محمدزاده·۱۸ روز پیشداستان «سرِ میز شام»رضا، شب جمعه با همسرش نرگس به خانهی پدرزنش رفت. همه دور سفره نشسته بودند و فضا گرم و صمیمی بود. وسط حرفها، نرگس از روی عجله اسم یک آدم مع…
مهدی محمدزاده·۲۱ روز پیشداستان «توهمِ تو، دروغِ من»لیلا و رضا ده سال بود زندگی مشترک داشتند. زندگیشان مثل خیلیها؛ نه رویایی، نه جهنمی. چند ماهی بود که رضا عوض شده بود؛ بیشتر با گوشی...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان: «گوشیِ خاموش»لیلا و آرمان سه سال با هم در رابطه بودند. از آن رابطههایی که آدم فکر میکند «دیگر همین است، آخر خط...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «چراغ آشپزخانه»مهدی، یکی از همکاران علی، همیشه میگفت: «اگه زندگی هیجان نداشته باشه، عشق میمیره.» برای همین مدام دنبال تنوع و هیجان بود؛
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «وقتی حرفها کافی نبود»نگار همیشه از همسرش آرش یک چیز زیاد میشنید: «دوستت دارم.» تقریباً هر روز این جمله را میگفت. گاهی هم برایش گل یا هدیه میخرید...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «قراردادی که شبیه زندگی نبود»سارا و نیما چند سال با هم دوست بودند. یک شب نیما گفت: «بیایید بدون ثبت رسمی با هم زندگی کنیم. یک قرارداد خصوصی مینویسیم؛ اگر روزی نخواست..…