✍🏻 نوشتن صفحات صبحگاهی، بیوقفه شاید پنج صفحه یا بیشتر
📖 دفتر شعر، تاکها خواب شراب میبینند، حسین منزوی
*«و من همیشه دیر رسیدم
شاید هر بار با قطار قبلی
باید میآمدم»*
📖 چند قصه از آدمها نوشتهی احمد غلامی
با خودم گفتم آدمهای قصههای احمد غلامی انگار همین حالا کنارم هستند، زنده و واقعی. جواتی که دیگر رقصیدن را لای کتابهایی که گرفت و بعد هم همان کتابها موی دماغش شد که برود زندان و بار دوم دیگر برنگشت. یا نادر که وقتی کوچه پر شد از حجلهی شهادت خلیل، نشئگی را کنار گذاشت تا چرخ طوافی او را بچرخاند و بعد به سیاق خلیل یکروز کوچه پر شد از حجلهی نادر.
📖عروسکها از دیوان نمایش بهرام بیضایی که پهلوانش سختترین جنگها را داشت با دیوی که خودش بود. دیو مرد. پهلوان مرد و هیچکس نتوانست شمشیر سنگین پهلوان را بردارد. حتی شاعر.
شکیبا اسکاف