flaneur·۵ روز پیشزندگی در یک خانه شیشهایصبح خواب موندم و یک ساعت دیرتر رسیدم سرکار.از لحظهای که چشم باز کردم این جمله داشت توی سرم تکرار میشد؛ و ما انسان را در رنج آفریدیم…یاد…
flaneur·۶ روز پیشلگدهایی که به سایهام میزنم...کف زمین کنار بخاری نشستم، خنکای زمین و گرمای بخاری حس متناقض جالبی بهم داد.بعد از حدودا 15 ساعت دویدن اجباری برای گذران زندگی نکبتی بزرگسال…
آنه^^·۷ ماه پیشروزنگار جنگ (روز دوم)نمیدونم این جنگ قراره چند روز ادامه پیدا کنه؛ اما میخوام این روزها رو از دید خودم یه جا ثبت کنم.
آنه^^·۷ ماه پیشروزنگار جنگ (روز اول)نمیدونم این جنگ قراره چند روز ادامه پیدا کنه؛ اما میخوام این روزها رو از دید خودم یه جا ثبت کنم.
آن-·۱ سال پیش۲۳ آبان-امروز کسی رو دیدم که نه میدید و نه خوب میشنید، پاهاشو محکم روی زمین فشار میداد و عصاشو با لرز میکوبید.امروز خیلی سست بودم، انقدر زیاد ک…
منا هاشمیان .... عکاس ، گردشگر، راهنمای گردشگری·۱ سال پیشروزنگارهای من 1منه یکسالههو نگاه کردم دیدم دارم برای امیرضا و موری از کودکیم میگم،مدتها بود فراموششده بوداینقدر عمیق گذشته بود که با جزئیات با تک تک اسم…
کتایون آتاکیشیزاده | Katayoon Atakishizadeh·۲ سال پیشلبخند گذر ایام....در کمد را باز کرده و به مانتوهایم نگاه میکنم. تعداد مانتوهای بهاریام کم است و از روی ناچاری یک سرمهای بلند را انتخاب میکنم. به یاد می…