
#روزنگار
نسخهی اولیه داستانک جدیدم را نوشتم. تا اینجا اسمش هایپر دین است. نسخهی نهایی هرچه بود همین جا با شما به اشتراک میگذارمش.
سر کلاس [محمد شاهان کمالی] بیشتر به نیچه فکر کردم. به ابر بشر شدن. اینکه شور برای من چه معنایی دارد؟ برای رسیدن به شور حاضرم چه چیزهایی را فدا کنم؟ حرف از قربانی شدن که میشود یاد ابراهیم میافتم. اگر من ابراهیم بودم...
*کمی از دفتر شعر نادر نادر پور خواندم
وقتی که قرص ساده و سیمین ماه را
از دور، با اشارهی انگشت دست خویش
چون سکهای درشت به نادان نشان دهی؛
او بر هلال ناخن تو خیره میشود.*
سر کلاس [شاهین کلانتری] هم تمرین نوشتن داشتیم.
من از خودم توقع دارم:
با دستهایت عطر ریحان را
به گوش صدفهای هزاران ساله بخوانم.
تا رشتههای نازک مواج از چشم غزلهایت
به ارتعاش تن قاصدکی در باد سلام کند.
کمی هم به خواندن کاریکلماتور از پرویز شاپور و نگاه کردن به عکسهایش گذشت.
راستی شما از خودتان چه توقعی دارید؟
قول میدهم از نوشتن پیدرپی توقعاتی که از خودتان دارید، شگفتزده خواهید شد. بنویسید. چرا که زحمتش به لذتش میارزد.
شکیبا اسکاف