ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
خواندن ۱ دقیقه·۲۵ روز پیش

روزنگار

✍🏻 نوشتن صفحات صبحگاهی، بی‌وقفه شاید پنج صفحه یا بیشتر

📖 دفتر شعر، تاک‌ها خواب شراب می‌بینند، حسین منزوی

*«و من همیشه دیر رسیدم

شاید هر بار با قطار قبلی

باید می‌آمدم»*

📖 چند قصه از آدمها نوشته‌ی احمد غلامی

با خودم گفتم آدمهای قصه‌های احمد غلامی انگار همین حالا کنارم هستند، زنده و واقعی. جواتی که دیگر رقصیدن را لای کتابهایی که گرفت و بعد هم همان کتابها موی دماغش شد که برود زندان و بار دوم دیگر برنگشت. یا نادر که وقتی کوچه پر شد از حجله‌ی شهادت خلیل، نشئگی را کنار گذاشت تا چرخ طوافی او را بچرخاند و بعد به سیاق خلیل یکروز کوچه پر شد از حجله‌ی نادر.

📖عروسکها از دیوان نمایش بهرام بیضایی که پهلوانش سخت‌ترین جنگ‌ها را داشت با دیوی که خودش بود. دیو مرد. پهلوان مرد و هیچ‌کس نتوانست شمشیر سنگین پهلوان را بردارد. حتی شاعر.

شکیبا اسکاف

روزنگارنویسندگیکتابخوانی
۲
۰
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید