1405/02/21
مردیست خالی از خودش. دشوار میتوان گفت چند ساله، شاید با رخوتی هزار ساله. همانطور نشسته روی گارد ریل خوابش برده. دعوتش میکنم در خیالم. سکوت میکند. سکوت میکنم. سر راه خزینهای اگر باشد رخوتت را خواهی شست. از دستهایت هزار باغ در خاطرهی کاهگلی شهر مینشانی و دلت را در شعرهای سهراب خواهی تکاند.
تونل را رد میکنم. در آینهی ماشین جاماندهای. پشت پلکهای حافظهام کودکیت را دوباره خواهم نوشت