از روزهای دشوار جنگ فاصله گرفتیم. کمی عقبتر ایستادیم و افکار و احساسات بعد از جنگ رو مرور کردیم. خیلی از مسائل به روال عادی برگشت و زندگی ادامه پیدا کرد. هر روز به محل کار میرویم، پروژهها در حال پیشرفت هستند و تمام توجه و انرژی من درگیر انجام کارهاست.
اما عجیب این بود که بعد از یک روز کاری پر از موفقیت، جایی که با دهها نفر تعامل داشتم و کارهایی با بالاترین کیفیت انجام دادم، چیزی که به شدت نیاز داشتم، یک اتاق تاریک و سکوت بود. نیاز داشتم دیوارها به من نزدیکتر شوند و تاریکی را در آغوش بگیرم.
نگاهی به خودم انداختم و در عین شگفتی، هیچ زخم بزرگ و مشهودی پیدا نکردم. زمان گذشت و حس نیاز به تاریکی و سکوت در من بیشتر شد. و این سوال ناگهان در ذهنم جرقه زد:
مطمئنی که از این جنگ سالم بیرون اومدی؟
حس میکنم خون گرم از زخمهای کوچک و پراکنده در بدنم جریان دارد. هرجا که رفته بودم را مرور کردم و هرچقدر عقب رفتم رنگ تیرهای از اندوه در کنار تمام انرژیهایم نشسته بود.
