تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس


ای مرد رونده مــــرد بـــیچاره مبـاش

از خـویش مشو برون و آواره مباش

در باطن خویش کن سفر چون مردان

اهـــل نظری، تو اهل نظّــاره مبـاش

گر مردرهی راه نهــــــان بایـــد رفت

صـد بادیه را به یک زمان باید رفت

گر می خواهی که راهت انجــــام دهد

منزل همــه در درون جـان باید رفت

گر مردرهی میان خـون بــایــــد رفت

از پــای فتــاده ســرنـگون بایـد رفت

تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس

خـود راه بگویدت که چـون باید رفت