ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

اگر نظم توافقی موقت میان کسانی باشد که از آشوب میترسند...؟

آنوبیس مقابل او ایستاد، سر شغالی‌اش را کمی کج کرد و با لحنی که هم شوخ بود و هم دقیق، گفت: «تو خیلی جدی راه می‌روی، پاندورا. انگار فکر می‌کنی واقعیت خطی‌ست، مثل جاده‌ای صاف که فقط جلو دارد.» بعد، با نوک کفشش دایره‌ای روی شن‌ها کشید. «اما بگو ببینم… اگر زمان دایره باشد چه؟ اگر نظم، فقط توافقی موقت میان کسانی باشد که از آشوب می‌ترسند؟» صدایش نه سرزنشگر بود و نه معلم‌گونه؛ بیشتر شبیه کسی که می‌خواهد بازی‌ای فکری را آغاز کند.

پاندورا خواست پاسخ دهد، اما کلمات در ذهنش به هم ریختند. آنوبیس پیش از آنکه او حرفی بزند، چند گام دیگر برداشت؛ این‌بار عقب‌عقب، همچنان با آن رقص پاهای ملایم، انگار که صحنه را برای فکری بزرگ‌تر آماده می‌کند. «تو از تونل گذشتی، تاریکی را دیدی، صداها را شنیدی، و باز هم فکر می‌کنی نظم یعنی امنیت؟» دستش را بالا آورد و با انگشت به افق اشاره کرد؛ جایی که شن و آسمان در هم حل می‌شدند. «این خط افق را ببین. واقعی‌ست؟ یا فقط قراردادی‌ست که چشمانت برای آرام ماندن ساخته‌اند؟»

آنوبیس خم شد، گوشش را نزدیک شن‌ها برد، انگار به چیزی گوش می‌دهد که دیگران قادر به شنیدنش نیستند. سپس گفت: «می‌دانی مشکل نظم چیست؟ این‌که همیشه وانمود می‌کند بی‌طرف است.» ایستاد، شن‌ها را با نوک کفشش کنار زد و ادامه داد: «نظم، انتخابِ کسی‌ست که قدرت نام‌گذاری دارد. می‌گوید این درست است، آن غلط؛ این مقدس است، آن نفرین‌شده. و تو، پاندورا، سال‌ها تلاش کردی خودت را در چارچوب همین نام‌ها جا بدهی.» پاندورا نفسش را حبس کرد. در ذهنش تصویرهایی گذشت: تحقیر شدن، دیده نشدن، تقلیل یافتن به «دخترکی ابدی» که قرار است فقط حامل امید باشد، نه خشم، نه پرسش.

نظم
۶
۰
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید