Mim. Modares·۷ روز پیشنامههای خودکشی یک دلقک_ نامه دومآن شب، پس از آنکه آخرین تماشاگر سیرک را ترک کرد، برای نخستین بار تصمیم گرفتم گریمم را پاک نکنم.روی نیمکتی چوبی در میان چادر خالی نشستم. چرا…
Mim. Modares·۱۷ روز پیشنامههای خودکشی یک دلقک- نامه اولمن دلقکم.نه آن دلقکی که کودکان را میخنداند و سکهای در کلاهش میاندازند، نه آن موجود رنگارنگی که در سیرک میان شیرها و طنابها میدود و زمی…
Mim. Modares·۱۹ روز پیشمن برگشتماین مدت که نبودم، ۸ جلد کتاب نوشتم و به زودی اولیش توسط نشر ققنوس چاپ میشه (در دست بررسیه) سختیهای مختلفی رو تحمل کردم، با مصائب مختلفی رو…
Mim. Modares·۶ ماه پیشاگر نظم توافقی موقت میان کسانی باشد که از آشوب میترسند...؟آنوبیس مقابل او ایستاد، سر شغالیاش را کمی کج کرد و با لحنی که هم شوخ بود و هم دقیق، گفت: «تو خیلی جدی راه میروی، پاندورا. انگار فکر میکن…
Mim. Modares·۶ ماه پیشHe criedHe cried, but never for himselfHe cried for stray dogs shivering beneath rain-soaked nights,for stray cats curled beside trash and broken g…
Mim. Modares·۶ ماه پیشبدرود ای زیباامشب آخرین شام منو توستآه بلا چاو، بلا چاو، بلا چاو، چاو، چاوشاید از فردا، هرجا بماند تنها یادهای ماوقتی زندان و باتوم و تیر است، پاسخ فری…
Mim. Modares·۸ ماه پیشامید در هیبت مرگ _ قسمت دوممه سنگین و سرد روی زمین گسترده بود، و صدای باد میان درختان و خاکستر، همانند نالهای فراموششده، میپیچید.مرگ هنوز دور نشده بود؛ ردایش در مه…
Mim. Modares·۸ ماه پیشامید در هیبت مرگ_قسمت اولمه بر زمین میلغزید.هوا سنگین بود، چنانکه حتی تنفس به نوعی گناه بدل میشد.آسمان نه تاریک بود، نه روشن؛ خاکستری، همچون چهرهای که دیگر چیزی…
Mim. Modares·۸ ماه پیشدر مسیری به هیچکجا_قسمت آخرچرخهای شورلت SS قرمز خونی روی خاکی خشک و ترکخورده ایستادند، خاکی که از هر گام صدا میداد و بوی سوختگی و خاکستر در هوا پیچیده بود. سکوتی م…
Mim. Modares·۸ ماه پیشدر مسیری به هیچکجا_قسمت ششمباد میوزید ــ سنگین، داغ و غبارآلود، آمیخته با بوی گوگرد و باران کهنه.جاده چون ماری زغالسوخته، زیر نور آخرین شعاعهای خورشید پیچوتاب می…