
بعضی وقتا دلت میخواد فقط بزنی بیرون، بیهدف، بیمقصد. یه قدمی بزنی، یه کم با خودت خلوت کنی. تو راه، یه مغازه میافته جلوت. با خودت میگی: "بذار یه نگاهی بندازم، ضرر نداره."
ولی همین که پاتو میذاری تو مغازه، فروشنده عینه جن یهو ظاهر میشه!
با یه لبخند مصنوعی که معلومه حتی خودش هم بهش اعتماد نداره، میگه:
ـ سلام عزیزم! گلِ من! چطور میتونم کمکت کنم؟
و تو فقط با یه نگاه مظلوم، یه لبخند زورکی، سرت رو میندازی پایین و تو دلت میگی:
"به خدا تا همین چن دیقه از شدت گرما داشتم میپختم دنبال کولر و اسپیلت بودم، اصلاً نمیدونم چجوری پام اینجا باز شد! بابا من هیچی نمیخوام! نه کارت همراهمه، نه پول، نه حتی انگیزه برای خرید یه جوراب!"
اما اون همچنان در حال حملهست:
ـ چی میخوای عزیزم؟ اینا همه ترکِ ترکه! تازه آوردیم از استانبول، خودمون با پیک گرفتیم!
یه نگاهی به لباسا میندازی، میبنی همش تولید داخلیه! ولی فروشنده همچنان میگه:
ـ ترکِ عزیزم! فقط ما داریم!
حالا هی سعی میکنی ازش فرار کنی، اون بیشتر میچسبه بهت.
البته یه چیزی رو باید بگم، انصاف داشته باشیم.خیلی وقتا خود اون فروشندهها مقصر نیستن. مدیر یا صاحب مغازه بهشون گفته: "تا مشتری اومد، بچسب بهش! نذار بپره!"
این فشار بالاخره از یه جایی میاد. فروشندگی واقعاً یه هنره، ولی این مدل سمج بودن، هنر نیست؛ شکنجهست.
تو دنیای حرفهایتر هم همین داستان ممکنه اتفاق بیفته حتی تو یه شرکت اسمو رسم دار با محصولات صنعتی و کاملن تخصصی! کارشناس فروش یا مهندس فروش اون شرکت اونقدر پیگیر یه قرارداد میشه که طرف مقابل دیگه از اسم شرکت هم میترسه!
پیگیری خوبه، ولی سمج بودن؟ نه. اون فقط مشتری رو فراری میده.
مثلاً خود من؟
اگه یه بار پام تو یه مغازه با فروشنده سمج باز بشه، دیگه تا آخر عمرم پامو اونجا نمیذارم و این یعنی از دست رفتن مشتری،از دست رفتن فروش،از دست رفتن پول!!!!
اگه دنبال فروش پایدار و ارتباط بلندمدت با مشتری هستی، اول باید "سمجبودنِ بیمنطق" رو بذاری کنار، و بهجاش "درک کردن و همراهی" رو یاد بگیری.
چون فروش واقعی، از فهم شروع میشه... نه از فشار.