
دلم دوست میخواهد. یک دوست واقعی. از آن دوستهایی که جانشان برای هم در میرود. از آن دوستهایی که هر چیزی را میخواهند بخورند میگویند: «یه گاز من یه گاز تو.»
دلم از آن دوستهایی میخواهد که اشتباهات من را گردن بگیرد و برای اشتباهاتم کتک بخورد و پای چشمش کبود بشود و بعد با خندهای مانند خندهی اکبر عبدی در فیلم مادر به من بگوید: «غمت نباشه داش رسول؛ عوضش با همیم.»
دلم از آن رفیقهایی میخواهد که مانند دوران دبستان در اولین زنگ در مهر ماه سال دههی شصت میرفتم در حیاط و دستم را دراز میکردم و میگفتم: « اسم من رسوله! با من دوست میشی؟»
از آن دوستیهایی که هیچ وقت جدایی ندارد. از آن دوستیهایی که هیچ مرز بندی بین ما نبود و نیست. از همانهایی که نه از سیاست حالیمان بود و نه از دیانت و نه از طعم دعواهای بزرگترها چیزی میفهمیدیم.
از همان رفاقتهایی که رفیقم بیاید دم در خانهیشان و دمپاییاش را هولهولکی لنگه به لنگه بپوشد و لقمه پنیرش را با دهانش بدرد و داد بزند: « مامان! میرم خونهی رسول اینا.» و منتظر جوابش نماند.
بله! این روزها دلم بدجور رفیق میخواهد. دلم بدجور شب تاریکِ کنار ساحل با عطر دلانگیز گُل شببو میخواهد.
دلم بدجور رفیق میخواهد.
🖌 رسول کامبیزی