
- آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم/ دوریش برایم مشکله کاش که اونو میبستم!
- اِ اِ اِ باز کدوم ورپریدهای رو منشی خودت کردی؟ که اینطور آهو خانومتون فرار کردن؟
رویم را از آینه گرفتم و به سمتش برگشتم. دستانش را به کمرش سنجاق کرده است. گردنش را کج کرده و با چشمانش تمام بدنم را ورانداز میکند.
- تو رو جان جدت بهم گیر نده اول صبحی. هنوز ساعت کاری شروع نشده تو دعوا رو شروع میکنی.
- نه خُب من باید بدونم آقا چرا اینقدر تنوع طلب تشریف دارن که هر سه چهار ماه یه منشی عوض میکنن!
- باور کن سهیلا جون! باور کن خودشون میرن.
- حتما یه بلا ملایی سرشون میاری که میرن دیگه.
- ای بابا! من چه کار کنم؟ یکیش اومد و گفت میخوام کار کنم بعدش هم اومد گفت کنکور قبول شدم. اون یکی هم که گفت بابام اجازه نمیده. این آخری هم که خودش ول کرد و نیومد.
- تو گفتی و من باور کردم.
- اصلا میدونی چیه؟ خودت پاشو بیا شرکت منشی باش. اینطور همیشه بالا سرم هستی و نظارت میکنی.
- خُبه خُبه. همینم مونده بیام لهلهی تو باشم. پس این تولههاتو عمهام بزرگ کنه؟
- خوب من چی بگم؟ الان هم یه دفعه همینطوری یاد شعرهای کودکانه افتادم.
- اِ تو گفتی و من باور کردم. مرد گندهی پنجاه ساله هوس آهو کردن؟ زلیل مرده. این همه تو خونت زحمت میکشم و تو اون وقت از این شاخه به اون شاخه میپری.
- خُب منم زحمت میکشم. زحمت میکشم پول در میارم؛ تو هم زحمت خرج کردنش رو میکشی.
جملهی آخری را با چشمک و لبخند تحویلش میدهم. با مشت به سینهام میکوبد و گریه کنان به آشپزخانه میرود.
- همش بشور و بساب. لقمه درست کن. زنگ اول کوفت زنگ دوم زهر مار. بدم فسقلیهات بخورن و بعد تو شلوارت دو تا بشه.
آب بینیاش را با آستینش جمع میکند.
- همتون همینین. تا کمی پول میاد تو جیبتون میاد، فیلتون یاد هندوستان میکنه. منِ ساده رو بگو چقدر بهت اعتماد داشتم.
- اوووه زن حسابی کجا میری. همش یه شعر خوندم. چی بخونم؟ کفتر کاکل به سر های های رو بخونم خوبه؟
- دیگه بدتر. آقا ترانه خون شدن. قبلا از این اخلاقها نداشتی ور پریده.
- چی بخونم؟ میخوای مداحی "غیر تو هیچ کسی منو دوست نداره که" رو بخونم؟
- اِ ! خانم مذهبی تشریف دارن؟ همینه. از شما مذهبیا باید ترسید. چقدر مامانم گفت: «دختر به هیچ مردی اعتماد نکن».
- اصلا میخوای هیچی نخونم لال مونی بگیرم؟
- بمیری ایشالا که خبرت رو برام بیارن.
در رو باز میکنم و با چشمک رو به سهیلا میگویم: «برای ظهر کجا بریم رستوران»؟
با دهن کجی ادایم را در میآورد و در را میبندم.
🖌 رسول کامبیزی
🗓 ۱۴۰۴/۱۲/۰۶