
بسم الله الرحمن الرحیم
روز اول خانه
از صبح که از خواب پاشدم بفکر صبحانه بودم. هتلدار چشمش به من افتاد و گفت: سلام جناب!
- سلام صبحانه به راهه؟
- بله قربان!
- پس لطفا بیاریید و البته چای.
چای برای ما خراسانیها حکم نوشدارو را دارد. یکی از همکاران می گوید: من حبم با چایی باز میشه، اونم دو تا.
صبحانه را آورده و نیاورده گفت: جناب شما کی تخلیه میکنید؟
- امروز میرم.
صبحانه عدسی بود. نه چندان گرم ولی چایاش حرف نداشت. سه فنجان خوردم. تقریبا هرگز این تعداد چای نمی خورم. شاید برای اولین بار بود.
وسایل را جمع کردم و به موجر زنگ زدم. وعده کرده بود خودش کلید را به من برساند ولی شیفت است. عضو کادر درمان. انسان ساده و زحمت کشیده ای به نظر می رسد. و خانمش هم.
قرار کردیم در املاکی که قراداد کردیم کلید را به من برساند. رفتم املاکی.
- خانم صاحبخانه رو دیدی؟
نه با آقاشون حرف زدم.
- چک را که آوردی؟
- بله بله!
تا دسته چکم را از ماشین بیاورم که چک تخیله را بدهم، او هم قرارداد را آورد. کارهایش را کردیم و کلید را تحویل گرفتم و به سمت منزل دوستم حرکت کردم. هماهنگ کرده بودم که شلنگ و طی از ایشان بگیرم. به در خانه که رسیدم، دیدم همسرشان بسیار موقر با فرزندان قد و نیم قدش از راه رسیدن. بعد از سلام و احوال پرسی گفتند: دیشب منتظر شما بودم.
- گفتم شاید استراحت می کنین دیگه مزاحم نشدم.
شلنگ و طی را گرفتم و سر راه هم دو بطری آب گرفتم. یکی یخ و دیگری خنک.
نه یخچال دارم و نه آذوقهی خاصی.
کل وسایل در ماشینم جا شده بود. به در منزل جدید که رسیدم همه را خالی کردم. به جز قرآنها و رحل آن.
اول وسایلها را در حیاط خلوت گذاشتم و شروع کردم به بستن دریچه ها کولرها با نایلون، که گرد و خاک به داخل وارد نشود و زحمت هایم را هدر بدهد. بعد از آن شروع کردم به شستشو.
شیشهها را تمیز کردم و پس از خشک شدن سرامیکها پتوهای تمیز را بر روی کف اتاق پهن کردم.
حالا نوبت حمام بود. آمدم آبگرمکن را روشن کنم اما با کلی بررسی متوجه قطع بودن گاز شدم و علتش را نفهمیدم. حریف این تن کثیف و عرقی نشدم. خودم را داخل حمام انداختم. آب سرد بود ولی از آنجایی که کلا عادت دوش گرفتن با آب سرد دارم، خیالی نبود. چطور می خواهم آب داغ جهنم را تحمل کنم، خدا میداند.
پس از دوش گرفتن و شستن سرویس بهداشتی آمدم و نشستم روی پتو و در حال نوشتن تمرینی هستم که استاد نه چندان خوبم مرا به آن وادار کرده است. اخلاقش خوب است اما سختگیری میکند. وای به روزی که به من غضب کند. فقط یک کلمه به سمت من شلیک میکند.
" پسر "
هنوز آب هم نخوردم. چه کنم که باید تمرینهایش را انجام دهم.
تازه یک داستانک هم به من زور کرده و البته گفته است بدون طرح تنظیمی داستان سرایی نکنم.
🖌️ رسول کامبیزی
🗓️ مورخه 1404/05/02