ویرگول
ورودثبت نام
رسول کامبیزی
رسول کامبیزیاز مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

نماز ماکارونی

ماکارونی برایم غذایی است در حد تعصب و ناموسی. سرم برود ماکارونی را از دست نمی‌دهم. بسیار دوستش دارم و برعکس همسرم زیاد اهل ماکارونی نیست و اگر هم درست کند به خاطر گل روی من است و اگر هم بخورد فقط ته دیگه‌ش را.

از غفلت من سوء استفاده کرده بود و می‌دانست فعلا نمی‌توانم سر سفره‌ی ناهار حاضر شوم.

سر سفره‌ی ناهار نشست و گفت: ته دیگ شما رو خوردم!

- چه اشکال داره عزیزم! تو خوردی انگار من خوردم.

از گفته‌ام پشیمان شدم. شروع کردم خودم را شماطت کردن. بین نفس لوامه و اماره دعوا و جنگی صورت گرفت. شانس آوردم که نفس مطمئنه‌ام وارد دعوای آن‌ها نشد.

اماره گفت: آخه پسر این چه تعارفی بود که کردی؟! آدمیزاد ته دیگ ماکارونی رو به کسی دیگه میده؟

- عیبی نداره، زنت بود اشکالی نداشت. اینم ایثاره دیگه؛ مگه نه؟!

- ایثار؟! خجالت هم خوب چیزیه. مگه آدم هر جایی ایثار می‌کنه؟ ته دیگ اونم ته دیگ ماکارونی، عقل تو کلت نیست پسر؟!

به دادشان رسیدم آن‌ها را که دست در گریبان یکدیگر شده بودند را از هم سوا کردم. به کنار اماره رفتم و به لوامه اشاره کردم که: «راست میگه دیگه. تو هم همش ارزشی نگاه می‌کنی. همش به فکر اینی که خودتو به دیگران نشون بدی».

اماره دستانش را به نشانه پیروزی بالا آورد و قائله خاتمه یافت.

اذان را گفتند و کنار سفره قصد نماز کردم. هنوز نتوانسته بودم ماکارونی رو ببلعم.

رکعت اول را به آرزوی رسیدن به سفره‌ی ناهار تاخیری، خواندم و به سجده رسیدم. سجده اول را به جا آوردن همان و بوی ماکارونی هوش را از سرم به در کردن، همان.

اماره نیشش تا بناگوش باز بود و ابرو بالا می‌انداخت. اما لوامه به نشانه‌ی تاسف فقط سرش را تکان می‌داد و به من اشاره کرد که: «دِ آخه لامصب حواست به سه رکعت نمازت باشه. رکعت اولت که بوی ماکارونی گرفت. حداقل اون دو رکعت دیگه رو به سرانجام برسون».

برای رکعت دوم که بلند شدم، سوره حمد را به خیال ایثار پشیمان کننده‌ام گذشت.

- آخه چرا من باید ته دیگ رو بدم زنم بخوره. اصلا چرا رک بهش نگفتم که خودم دهن دارم. مگه من آدم نیستم. چرا این زن‌ها همش به فکر خوردن حق ما مردها هستند؟!

با بوی ماکارونی که به مشامم رسید فهمیدم رکعت دوم هم به سجده رسید.

عزمم را جزم کردم که رکعت سوم را هر طور هست به یاد نماز باشم. کمربند همت را سفت کردم و برای خواندن تسبیحات اربعه برخواستم. تسبیحات را خوانده و نخوانده چشمم به ظرف ترشی و زیتون افتاد. هر دو را خانومم آماده کرده بود. همان طور وسط نماز به پشت دستم زدم.

- اِ اِ اِ! بهتر نبود اول ماکارونی رو کوفت می‌کردی بعد نماز می‌خوندی؟ مسخره کردیا.

لوامه بود که باز یقه‌ی اماره را گرفته بود و بدبخت را تا مرز توبه و انابه و غلط کردم برده بود.

باز بوی ماکارونی حالیم کرد که رکعت سوم را به سجده رسانده‌ام. در میانه‌ی تشهد و سلام با خودم گفتم: « خوب شد ته دیگش سیب‌زمینی نبود وگرنه نمی‌تونستم خودم رو ببخشم».

راست است که گفته‌اند: «داغ شکم از داغ اولاد بدتره».

🖌رسول کامبیزی

🗓 مورخه‌ی ۱۴۰۴/۰۹/۱۴

نمازماکارونیته دیگ
۵
۰
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید