ویرگول
ورودثبت نام
رسول کامبیزی
رسول کامبیزیاز مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

دوست

عکس تزئینی تولید شده توسط هوش مصنوعی
عکس تزئینی تولید شده توسط هوش مصنوعی

دلم دوست می‌خواهد. یک دوست واقعی. از آن دوست‌هایی که جانشان برای هم در می‌رود. از آن دوست‌هایی که هر چیزی را می‌خواهند بخورند می‌گویند: «یه گاز من یه گاز تو.»

دلم از آن دوست‌هایی می‌خواهد که اشتباهات من را گردن بگیرد و برای اشتباهاتم کتک بخورد و پای چشمش کبود بشود و بعد با خنده‌ای مانند خنده‌ی اکبر عبدی در فیلم مادر به من بگوید: «غمت نباشه داش رسول؛ عوضش با همیم.»

دلم از آن رفیق‌هایی میخواهد که مانند دوران دبستان در اولین زنگ در مهر ماه سال دهه‌ی شصت می‌رفتم در حیاط و دستم را دراز می‌کردم و می‌گفتم: « اسم من رسوله! با من دوست می‌شی؟»

از آن دوستی‌هایی که هیچ وقت جدایی ندارد. از آن دوستی‌هایی که هیچ مرز بندی بین ما نبود و نیست. از همان‌هایی که نه از سیاست حالیمان بود و نه از دیانت و نه از طعم دعواهای بزرگتر‌ها چیزی می‌فهمیدیم.

از همان رفاقت‌هایی که رفیقم بیاید دم در خانه‌ی‌شان و دمپایی‌اش را هول‌هولکی لنگه به لنگه بپوشد و لقمه‌ پنیرش را با دهانش بدرد و داد بزند: « مامان! می‌رم خونه‌ی رسول اینا.» و منتظر جوابش نماند.

بله! این روزها دلم بدجور رفیق می‌خواهد. دلم بدجور شب تاریکِ کنار ساحل با عطر دل‌انگیز گُل شب‌بو می‌خواهد.

دلم بدجور رفیق می‌خواهد.

🖌 رسول کامبیزی

مهر ماهدوستبازیدبستان
۰
۰
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید