میان اشک های بی امان چشم باز کردم
انگار بی پناه که میشوم به آغوش نوشتن پناه می آورم
پشت گوشی با چشم های خیس برایش تایپ میکنم:
دلهره رهایم نمیکند
آرام نمیشوم
پرانول اثر نداشت
تا کجا باید روزها با اضطراب اخبار توییتر آغاز کنم؟
میگویم:
خشمگینم!
آنقدر خشمگین که دیگر هیچ چیز قلبم را نرم نمیکند
هیچ صحنه ای دلم را نمیسوزاند
از مرگ این اهریمنان ذره ای غبار غم روی دلم نمینشیند
ذره ذره به خاک و خون کشیده شدنشان قلبم را گرم گرم میکند
در عزایشان هم قلبم شاد است
انگار جنونِ انتقام در تنم پیچ و تاب میخورد
انگار نیاز دارم با چنگ و دندانم به وحشی ترین حالت ممکن انتقام چندین و چند سال زخم را بگیرم
میگویم: غمگینم!
نه از آن غم های سانتیمانتال که سیگار بکشم و آهنگ گوش دهم و نم نم اشک بریزم
دچار غم جنون آوری هستم که لبریز شده
انگار عزیز ترین آدم زندگیم جان سپرده
گویی صدای فریاد های برادرم را از سلول شنیده ام
انگار به خواهرم شلاق زده اند
گویی مردی که دوستش دارم در هواپیما سوخته
انکار لنگه کفش قرمز روی زمین برای کودک من بوده
گویی موهایم را بعد از مدت ها بریده ام
انگار در آن گرگ و میش پاهای برادر خودم بالای دار لرزان و آویزان است
میگویم مضطربم!
نه از آن اضطراب هایی که سر دیر رسیدن به قرار داشتم
به واقعی ترین شکل ممکن مضطربم.
مثلا شبی را که تا صبح نخوابیدم و قلبم دربیمارستان دی بود
میترسیدم بخوابم و صبح خبر مرگ عزیز ترین فرزند ایران را بشنوم
مثل اضطراب شب حمله به دانشگاه
مثل اضطراب شب آتش سوزی
مثل اضطراب دم اذان صبح
مثل روزهایی که با تماس های بدون شماره وحشت میکردم
مثل اضطراب روز سقوط
مثل اضطراب شبی که به من گفته بود میرود سمت اکباتان و تا صبح خبری از او نبود
مثل اضطرابی که در قلبم وول میخورد و میگوید:نکند راهی جز مهاجرت برایمان نماند
میگویم: متنفرم!
نفرت دارد در تک تک سلول های تنم رشد میکند
نفرت ریشه دوانده در عمیق ترین لایه های جانم
نفرت را بالا نیاورده ام
نفرت را در قلبم زنده و بیدار نگه داشته ام
که بدانم و یادم باشد جنایتکار را نه باید فراموش کنم و نه باید ببخشم
میگویم
کلمات را باد میبرد
جنگ است عزیزکم
قلم را در دست نویسنده شکسته اند
جنگ است
لب شاعر را بهم دوخته اند
جنگ است
روی حنجره ی خواننده سیگار خاموش میکنند
جنگ است
انگشت های نوازنده را میشکنند
جنگ است
به خبرنگارانی که در این ملغمه ی کثافت هنوز شرافت دارند هزاران انگ زده اند
جنگ است
زبان منتقد را از حلق بیرون میکشند
جنگ است
شبانه می آیند پرندگان امید را از روی شاخه های قلبمان به غنیمت میبرند
تو قلب جوان مرا گرم کن
که یخ نزند
که ایمان را فراری ندهد
که تاب جنگرا داشته باشد
که تاب جنگرا داشته باشد