من حس میکنم پوچو توخالی شده ام
شبیه به یک کابوس به تمام معنا
شمع های زیادی روشن نمیکنم
کتاب های زیادی نمیخوانم
قلم را طولانی مدت دست نمیگیرم و هیچ نوشته ی به یاد ماندنی هیچ جایی باقی نمیگذارم
چیزی در قلبم به یکدفعه فرو نمیریزد
پرنده ای هرچند پرنده ی افسرده ای هم در قلبم پر نمیزند
منتظر کسی نمیمانم،لب های کسی را طولانی مدت نمیبوسم
به سینه های عریانم در آینه زل نمیزنم
موهایم پیچ و تابی ندارد و به طرز کسالت باری صاف و یکدست شده
ناخن هایم روزهای طولانیست بی رنگ مانده
قهوه هایم خوب از آب در نمی آید،عطر های خاطره انگیزی نمیزنم
هیچ خاطره ای در ذهن رنجورم نمیپرورانم
خیالبافی نمیکنم و در خیال هایم خفه نمیشوم
از ته دل قهقهه نمیزنم و از عمق جان زار زار گریه نمیکنم
رمان ها به دلم نمینشیند
جمله ای هایلایت نمیکنم
آهنگ ها لحظه ی خاصی را برایم یادآور نمیشوند
پوچ و توخالی شده ام

همه ی آن چیزی که من بودم فراموش شده
حالا نه متن های خوبی مینویسم
نه کتاب های فاخری میخوانم
نه شعرهای زیادی به وجد می اوردم
نه عاشق بودن را بلدم و نه نفرت از ته دل را
در خلا دست و پا میزنم،در خلا زندگی میکنم،در خلا نفس میکشم
و مدام به ریرا فکر میکنم
که دست هایش موقع نوشتن چگونه میچرخید
آهنگ های مورد علاقه اش یادآور چه کسی بود
یا معمولا چه زمانی با قلم شبیه سیگار رفتار میکرد
احساساتش چه زمانی طغیان میگرفت و لرزش دست هایش چه زمانی اوجمیگرفت
مدام به موهای فر پر هیاهویش فکرمیکنم
به وحشت های گلوگیرش
به شجاعت عجیب و غریبش
به سینه ی ستبر شده و هر لحظه ای که برایش خالی از شک میگذشت
هر چه سعی میکنم ریرا را به یاد نمی آورم
گمش کردم و حالا گمشده ترین ادم جهانم
دلم میخواهد دست خودم را بگیرم و دنبال ریرا بگردیم
تا از او سوال های بینهایت بپرسم
بپرسم نترسیدن چه طعمی داشت
بپرسم قهوه هایش چگونه انچنان بی نقص میشد
بپرسم به چه زبانی با ماه حرف میزد
یا حتی بپرسم موقع گریه صدایش چطور رسا باقی میماند
گمش کردم
و حالا گمشده ترین ادم جهانم
