«یک وقتی دیدم بلند شد رفت سمت چندتا قبری که انگار تازه بودن. اون وقتا روشون رو با پارچه سیاه میپوشوندن تا وقتی که سنگ قبر بذارن روش. ولی باز دوباره بر میگشت پای نیمکت کز میکرد. با همون پای برهنه، میرفت و میاومد. پسر... پریشونی؟!»

شنونده دومین اپیزود از رادیو پادکست رهی هستید.