
محبوب زیبای من
به رسم نامه ها، مکتوبات، رساله ها و متون نوشتار قدیمی، باید اعتراف کنم زیاده عرضی نیست جز گاه به گاه دور شدن خیال از برای شما.
اینجا در این شهر شلوغ و پرهیاهو، من در سکوت خویشتن در کشور ذهنم که فرمانروا و حاکم حکم فرمایش شما والا مقام باشید، آئین شهروندی را بجا میاورم. جالب است نه؟ قلب، قلب ماست، ذهن، ذهن ماست، اما هر دو در تصاحب شماست!
تصدقتان روم. شما تکه ای از بهشت برین روی زمین هستید. شک ندارم همان وعده ی پاداش شیرین خداوند برای پرهیزکاران هستید. اگرچه در مراوده با شما بودن، معنای پرهیزکاری رنگ میبازد. بین خودم، خدا و خودتان باشد. با خیالتان چه بسیار گنه ها که نکردیم. تلفنی داشتم با همان دفترها که احکام میجویند. ابتدا حکم عاشقی را پرسیدم و فرمودند که اگر بی اختیار باشد موردی ندارد. نفسی راحت به بیرون دمیدم که این امر از گردنم ساقط گشته. آخر بزرگ ترین گناه من، "بیشمار شما را دوست داشتن" است.
همین دیروز به جرم کفر و پرستش معشوق زمینی، از دادگاه به شکل معجزه آسایی تبرئه شدم.
دومین سوالم را از مرجع پرسیدم...
پرسیدم؛
حکم بوسه زدن بر عکس از شدت دلتنگی
با خیال آغوشش به خواب رفتن
بوییدن عطر پیرهن های تنش
نوار ضبط شده ی صدایش را صدباره گوش دادن
بر مهر و سجاده اش سجده کردن و با تسبیحش برای سلامتی اش ذکر گفتن
با شانه اش به زلف شانه زدن
با لبخندش خندان شدن و با غمش محزون شدن
تار مویش را به دفتر چسباندن
طرح چهره اش را کشیدن
لحظه ها را با یادش سپری کردن
صبح را با یادش آغاز کردن و شب را با فکرش به خواب رفتن
قلب را به خاطرش تپیدن
و روح و جان را الفداء اش کردن
حکمش چیست؟
پاسخ آمد :
بر کالبدی که روح بر آن تعلق ندارد، حکمی صادر نیست.


