
دخترم! سلام.
در روزهایی که روشنی اش به تیرگی شب بود از شدت غم، تنها گرمایی که فانوس امیدمان را روشن نگه میداشت، فکر فرزندانی بود که هنوز به دنیا نیامده اند.
ما دیگر نمی گریستیم، ما شانه به شانه می ایستادیم تا کسی زانوی تسلیم بر زمین نزند.
در روزهایی که خورشید مشکی پوش سوگواری برای جاویدنامانی بود که یک به یک زیبا، جوان و سراسر شجاعت بودند، احساس دِین به جانشان، به نامشان خون را در رگ هایمان به جوش می آورد تا فریاد بزنیم.
دخترم! برادرت برادری را از هموطنان غیوری آموخت که غم مشترک خواهردارشان کرد حواست به او باشد. برادرت (همانند تو) فرزند یک مرد ایرانی آزاده است که آن روزها که رنسانس زمانه در ایران اتفاق میفتاد، در قیام آزادی ایستاده بود و تو... استوار و آزاده، بانوی ایستادگی هم چون دیگر زنان هموطن و ایراندخت هایمان!
من و پدرت و همسنگران و هموطنان آن روزها قسم خوردیم و پایش ایستادیم:
قسم به خون یاران ایستاده ایم تا پایان.
فرزندانم! خانهمان را از بیگانگان پس گرفتیم و ساختیم. خانه به شما امانت.