هر چقدر هم که کوچک باشد باز میبینمش، میخواهد اخمی لحظهای باشد یا فشردن پلاستیک جوری که صدای گریهاش را شمر هم بشنود.
بزرگتر هایش که بخواهی نبینی هم نمیشود، زبانی که دیگر ورد زندگی نمیخواند و یا دستی که نوازش را فراموش میکند.
دم خروس بیرون میزند، هر چقدر که بیشتر نقش بازی کنی راحت تر دستت رو میشود، چون وقتی تحملت تمام شود و یا خستگی حواست را کُنْدْ کُنَدْ، آنقدر تابلو میشوی که ... خدا آن روز را نیاورد.
دیدهام که میگویم، آدمی را که از دوست داشتن آدم دیگری میگفت و کافی بود آدم دیگر کمی خودش باشد و آنوقت آدم اول تمام تلاشش میشد تحمل کردن... و سوالاتی در ذهنم جرقه زد... اگر کسی را دوست داشتی، تمام کارهایش شیرین است و یا گاهی هم باید تحملش کرد؟
اصلا تحمل کردن را برای کی و کجا و چه کسی آفریده اند؟
اگر تحمل کردن قانون داشت ، تحمل نکردن هم قانون دارد ؟!
