جلوی آینه آمد، آینه کوچک نبود، نگاهش ولی دنبال چیز دیگری میگشت، پوستری از یک خواننده که کنار آینه روی دیوار نشسته بود توجهش را جلب کرد و از پسرک برای لحظهای یک مجسمه ساخت.
در پس تصویر خواننده یک گیتاریست که مثل تسخیر شده ها گیتار را چسبیده و ساز میزد قرار داشت، محو ولی زنده بود ، انگار که برای دیده شدن به جزییات احتیاج نداشت، ژستش خام بود و دوامی نداشت، دست هایش از کنار بدنش راه افتادند روی جیب های شلوار لی آبی و پیراهن سفید چهارخانه اش ، مثل رباتی که نیروی کافی برای انجام دادن کارهایش ندارد و باید اولویت بندی کند.
گردن که انداخت به کفش های کتانی سفید و آبیِ رسید. لکه افتاده بودند و چند جایی برچسب هایشان کنده شده بود، احتمالا قرار بود زبان دربیاورند و حرفی بزنند، کفیشان داشت جدا میشد و خبر از همسفریِ طولانی میداد، سفری که استراحت کوتاهش جلوی آینه تمام شد، قدم هایش صدایی نداشت، سنگ های نیریز دوست داشتند چند قدمی بخوانند اما پاهای پسرک بزرگسال سکوت را ترجیح میدادند، وارد اتاق شد، انبوه وسایل را روی میز کنار زد تا قیچی را پیدا کرد، آن را برداشت و به سرعت به جلوی آینه برگشت، موهایش را تازه کوتاه کرده بود، چند تار مو که توانسته بودند از دست ماشین اصلاح جان سالم بهدر ببرند را قیچی کرد، به تصویر خودش در آینه زل زده بود، دوبار قیچی را بالا آورد تا چند تار موی دیگر را سر جایشان بنشاند و دوباره چند موی دیگر که ناگهان قیچی را پایین آورد، به میان ابروهایش دست زد و دست دیگرش که با قیچی شروع به بالا آمدن کرده بود سرجایش ماند، فوتی محکم درون آینه کرد، با دست موهایش را تکاند و به دورن اتاق رفت.

پشت صندلی اش خزید، میز را کاغذ ها، نوشته ها جدول و ها عدد ها احاطه کرده بودند، انبوه یادداشت های قدیمی و فراموش شده اتاق را شبیه دفتر کار یک قاتل سریالی کرده بود ، یک کامپیوتر روی میز بود، اما از روی کاغذ نمیخواند، چشمش برگه های طوفان زده روی میز را زیر نظر گرفت و دست دیگرش که قیچی را محکم گرفته بود دوباره داشت بالا میآمد، دست دیگر اما زودتر خودکار را برداشت و شروع به نوشتن ک
رد.