سلام آقایون، داداشا، خانومای محترم و سایر موارد...
چه خبر؟! سلامتی باشه همیشه، سایه بلا از سرتون دور و سایه عزیزاتون مستدام.
رفتم تهران ... چه تهرانی، اوووف ... نگم براتون اصن، سفر زیاد رفتما، ولی خب این یکی فرق میکرد، تجربه های جدید داخلش زیاد بود، خاطرات عجیب و غریبم رو زنده کرد، حتی یه فروپاشی معرکه رو تجربه کردم، رفتم کنسرت و مثل همیشه درباره خودم و دنیا هزارتا چیز یاد گرفتم، بماند که خیلی خیلی خوش گذشت.
غیر از تایم خواب که رو صندلیهای ....ی میخوابیدم، بقیش معرکه بود.
دو تا از هزارتاش خیلی مهمن یا میتونم تعریفشون کنم.
اولی با اختلاف قانون همنشینیه، مثال بزنم ؟! فکر نکنم لازم باشه، آدمای دور و برم همون چیزی هستن که ده سال بعد بهشون تبدیل میشم(باید یه فکری کنم، اصلا همنشین خوب و سالمی نیستم🧐)
دومی .... رک بودن، رفته بودم بازار، از یکی دوتا کاسب، با ادب و احترام شنیدم که، لطفاً گمشو اگه خرید نمیکنی😅 و نکته جالبش این بود، خشمی رو به من منتقل نمیکردن، فقط خواسته درست خودشون رو میگفتن.
از خاطرات خوبش 😅 ... همش باحال بود دیگه ... آها یه آقا نابینا بود تو مترو موقع جابجایی از وسط مسافرا به هیشکی نمیخورد و این خیلی عجیب بود.
یا یه دو ساعت تو پایتخت مکان دنبال دستشویی بودم و یه پیادهروی تو دل شهر، اونم نیمه شب، که واقعا منتظرش بودم رو از دست دادم.
باید واسه دفعه بعد به فکر غذا باشم... غذا خیلی خیلی مهمه، از غذا کثیف سفر درنمیاد.
و اینکه مترو خیلی خوبه... تقریبا باعث شد فراموش کنم تو تهرانم، انگار پیاده تو کوچه های روستا جابجا میشدم.
و رفتم ری، شابدالعظیم ... چقدر سبک شدم، چقدر درد و غم رو اونجا جا گذاشتم، واقعا دمش گرم، یه قطره اشکی ریختم، دو خط قرآن خوندم و سه خط دعا و چهار رکعتم نماز، ولی اندازه ده جلسه تراپی با دکتر فوق تخصص پرو مکس پلاس سبک شدم.
تو جمع داشتم گریه میکردم، تو تنهایی و یا غم شدید هم گریه برای من سخته، کلا ابراز احساس یه کار پیچیده و طاقت فرسا به نظرم میاد، البته احتمالا میومد، از اون روز خیلی چیزا درونم تغییر کرد، تغییرات مثبت ...
عجب سفری بود ولی تا باشه ازین سفرا....