
گیج نگاهش میکردم، چه باعث میشد به تک تک اعمالش این چنین ایمان داشته باشد؟
ایمان داشته باشد که قدمهایش تک به تک در راه صلاح و خیر است؟
هیچگاه خود را قضاوت نمیکرد؟ بر اعمالش مروری نمیکرد؟
این چه عشق بهخدا و ایمانی بود که حاضر نبود خودرا کمی تغییر دهد تا مهمترین خواسته خدا از ما را ،تنها چیزی که نمیبخشد؛ حق الناس را، برآورده کند؟
چه باعث میشد او فکر کند که شوخیهای خرکیاش کارهای خندهداری هستند و بسیار طنازانهاست و دیگران باید جنبه خود را بالاتر ببرند؟
چه باعث میشد فکر کند مرکز جهان است؟
چه باعث میشد فکر کند فقط و فقط او صاحب بهشت است و تایین کننده ورودکنندگان آنجا؟
چه باعث میشد تمام "تو خیلی بداخلاقی" ها را که در همهجا به او گفتهاند با یک "من این مدلیم" و "این حالت عادیمه" جمع کند و بهزیر فرش پنهان کند؟
چطور هیچیک از کارهای این شخص اورا برای گذرش از پلصراط به اضطراب و وحشت نمیانداخت؟؟
سعی کردم خود را درجایگاه او مصور شوم... چنان با ایمان راسخی نسبت به خودم؛ انگار که نبیالله هستم و پیامهای خداوند مستقیما به من میرسند... که مهم نباشد برایم که کسی انتقادی کند مرا، و من فقط با "من میدانم راهم درست است پس نادیده میگیرم" جمع کنم همهچیز را.
که در روبهروی منتقدان آنها را تایید کنم اما به محض خروجشان از آنها بد بگویم و از خوبیهای خودم دم بزنم!
هیچ نتوانستم تصورش کنم! تصور اینکه این چنین به خود مغرور باشم و همهرا جاهل و بیهوده ببینم فقط و فقط باعث احساس دلپیچه در من میشود...احساس تهوع!
برای او؛ اگر اتفاق نظرها برخلاف باب میل او میبود... به این معنا بود که اتحاد میانما کم بود!
برای او، تمامی سرگرمیها جز آنهایی که خود دوست میداشت گناه کبیره بود و بیفایده... حوصله سربر!
او فیلم دیدن را دوست نمیداشت؛ پس آن وقت تلف کردن بود.
او رمانها را دوست نمیداشت؛ پس آن وقت تلف کردن بود.
او فرمولوان را دوست نمیداشت؛ پس آن حوصلهسربر بود... تماشای یکسری راننده که در یک شکل عجیب دور میزنند؛ چه بیهوده!!!
اما او بیرونرفتن را دوست میداشت؛ پس تنها سرگرمی مفید همان بود!
احمقتر از موتور سوار کسی است که به تَرک آن مینشیند!
شخصی در کنار او بود؛ دائما اورا توجیه میکرد...انگار که همانطور که او به خود ایمان داشت...به او ایمان میداشت!
تک به تک کارهایش را به نحوی (نا)محسوس توجیه میکرد!
مهم نبود چه باشد؛ او تمام تلاشش را به هر طریقهای به نتیجه میرسناد!
که نه؛ او صرفا درحال حاضر خسته است پس برای همین به مانند سگیهار واق واق کرد...
که نه؛ منظور او از این حرف چیزی دیگر بود...
که نه؛ درست است او شوخیای با خانوادهات کرد و تورا به سخره گرفت...اما تو نباید درباره خواهر و خانواده او شوخی میکردی!
که نه؛ او وقتی گشنهاست کمی بدخلق است.
که نه؛ او وقتی سیر است کمی خوابآلود میشود و درنتیجه بدخلق میشود.
که نه؛ او وقتی حوصلهاش سررفتهاست کمی بدخلق است.
که نه؛...!
و بیپایان است این بهانهها؛ زیرا که از سر دوستداشتن بودند...
دوستداشتن تنها چیزیبوده است که منطقش براساس بیمنطقی است!
و تنهاچیزی را که خواستار هستم آن است که خداوند از من دور بدارد به این شکل بدل شدن را!
که میترسم از روزی که کسی مرا این چنین ببیند!
خداوندا؛ عاجزانه التماس میکنم تورا ای پروردگار...مرا با اخلاقی نیکو به پیش خود بطلب...مرا به مانند آن "صراط مستقیم" نکن!
مرا با لبخندی به تصویر بکش...
مرا بااخلاقی نیکو مصور بهنمای...
مرا محجوب و متواضع به پیش خود بطلب...
و درآخر...مرا از به -حتی کمی- شبیه او شدن حفظ بهنمای!
مرا از غرور حفظ بهنمای؛ و به عزتنفس تزئین کن.
مرا از شوخیهای بیجا و خرکی حفظ بهنمای...و به شوخیهای ملایم و دوستداشتنی پیرایش کن!
پروردگارمن...خودت مرا حفظ کن؛ که من...
کمعقل
کجفهم
کم ایمان
و کمی هم سست هستم؛ و وحشت رها کردن حبالالله مرا رها نمیکند...
