ویرگول
ورودثبت نام
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wandererRetrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

سپیده

کلاغ‌ها، موجوداتی اجتماعی که همیشه هوای یکدیگر را دارند و همچنین بسیار باهوش هستند.

کلاغ‌ها علاوه بر آن، موجوداتی کینه‌ای هستند و اگر بلایی بر سر آنها بیاوری حتما به خانواده خواهند گفت و قطعا شما را برای مدت‌ها به یاد خواهند آورد...

حال فرض کنید کلاغی، که من هستم؛ از این جامعه بزرگ و همدل طرد بشود.

آنها هیچ‌گاه نمی‌گذاشتند که من از غذاهای تازه‌ای که پیدا می‌کردند سهمی داشته باشم، هیچ‌گاه وقتی کسی به من حمله میکرد از من حمایت نمی‌کردند...مگر من با آن‌ها چه کرده‌ بودم؟؟ تنها گناه من بدون رنگ‌دانه متولد شدن بود...

شاید آنها میترسیدند که من اصلا کلاغ نباشم و درحال تظاهر باشم، شاید هم میترسیدند ناگهان به جغد‌ها بپیوندم زیرا که شباهتم به آنها بیشتر به نظر می‌رسید. آنها پس از کمی صبر تا من بزرگ‌تر شوم، مرا از "خانواده" به بیرون انداختند.

خب، من هم تصمیم گرفتم دیگر به آنها کمکی نکنم و از وظایف و تکالیف کلاغی‌ام کوتاهی کنم؛ تصمیم گرفتم که به جانوران دیگری بپیوندم...

اما این کار نیز سخت بود، شاید سخت‌تر حتی... هیولایی سفید و زال بودم، ناقص بودم؛ احتمال پذیرفته شدنم در میان همگان تقریبا به زیر صفر بود.

فکر کردم و فکر کردم، شبانه روزم شده بود فکر کردن؛ رها کرده بودم تلاش برای بقا را، خود را در کنار سطل زباله‌ای پنهان کرده بودم و فقط به راهکاری برای ورود به جامعه‌ای چاره می‌اندیشیدم.

صدای باران می‌آمد و اضطراب انسان‌ها برای مخفی شدن از رحمت الهی...سعی کردم سقفی بالای سرم پیدا کنم؛ که اگر بال‌هایم خیس می‌شدند امضای مرگم را زده بودم.

چند دقیقه که گذشت، صدای قدم‌های کوچک و ترسیده‌ای را شنیدم که به این سمت می‌دویدند.

به روبه‌روی سطل‌آهنین افتاد و من از زیر او را آهسته تماشا میکردم...او گریه میکرد و بنظر می‌آمد که کتک هم خورده است.

وایسا ببینم! او هم-

او هم به مانند من بود؛ موهایی به سفیدی برف داشت، دقیقا مثل پرهای من!

باید فکری میکردم...او هم مثل من بود ، نباید می‌گذاشتم برود؛ اگر می‌رفت، دیگر نمی‌دانستم از کجا شروع کنم یا چه کنم!

همانطور که گریه میکرد و در خود جنین شده بود، آرام آرام به سمت او رفتم...و خود را در بقل او جا کردم. شنیده بودم که حیوانات ولگرد بسیاری اینطور آدم‌ها را توانسته بودند خام کنند...

پسرک در گریه‌اش توقفی داد و فینی کشید؛ سرش را بالا گرفت و به من و وجود تماما بی‌رنگم نگاه کرد... بنظر میاید کمی آرام شده‌است، شاید هم از سردرگمی باشد.

"تو هم..." آرام زمزمه کرد و بعد سکوت. شروع کرد به نوازش پرهایم، تقریبا از جا پریدم؛ این دیگر چه بود؟! پس از دو یا سه ثانیه آرام گرفتم و در بقل او چرخی زدم و خود را راحت کردم...

شاید این همان حسی بود که خانواده‌ام داشتند و میترسیدند من خرابش کنم.

خیلی خواب بودم برای فکر به چیزی، قاری آرام کردم و خود را بیشتر در لباس‌هایش فرو کردم...

چشمانم گرم شده بود، بنظر می‌آمد که پسرک زال نیز همین‌طور بود...

چشمانم بسته شد و دیگر هیچ ندیدم، چه گرم بود این عشق...~

خانواده
۷
۲
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید