ویرگول
ورودثبت نام
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wandererRetrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

عدم

به داخل انعکاس خود در دریاچه نگاه میکرد، دوری کلافه میزد، غرولندی مضطرب میکرد و دوباره به طرف دریاچه می‌رفت تا محض احتیاط چک کند؛ بلکه چشمانش دچار خطایی شده، یا اشتباه دیده باشند.

اما هیچ! چشمانش درست میدید، خیلی هم خوب میدید؛ و دقیقا همان شده بود که او سعی در انکار آن داشت. طاووس‌ها که نمی‌توانستند پرواز درست و حسابی‌ای بکنند اما احتمالا او اگر الآن امکان چنین کاری داشت، خود را با شتاب به کوهی می‌کوباند!

آخر چه شده بود؟ چطور شده بود که چنین شده بود؟! او دیشب به زیبایی همیشه بود، پرهایش را گشوده میکرد و رخ‌نمایی میکرد...چه شده بود که حالا، دیگر خبری از آنها پدیدار نبود؟ ممکن بود که او...نه! نباید چنین فکر‌هایی را در سرش راه میداد! آخر طاووسی به زیبایی و بی‌همتایی او هم مگر مریض میشود؟

این چیزی‌است که مغرور جوان با خود می‌اندیشید؛ شروع به فکر کرد... شاید دسیسه‌چینی کسی بود؛ احتمالا از سر حسادت! آخر میدانید...طاووس بسیار زیبا بود، معلوم بود که همه حسادت‌ها گل خواهند کرد!

شاید کار شاهدخت بود! آری! باید چنین می‌بود...او نمی‌توانست دمی به زیبایی من داشته باشد؛ ای عفریته حسود! حتما کار اوست...

خشم وجودش را، از تصورات خودش پر کرد و به سمت کاخ شاهدخت قدم برداشت؛ خصومت شخصی‌ای که از تصوراتش زاده شده بود نمیگذاشت دیگر اهمیت بدهد به اینکه بیشتر از زیبایی دم‌اش، پاهای نحیف‌ش در معرض دید قرار دارند...او حال فقط و فقط خشمگین بود!

او طاووس بود! تاجری معروف، البته که اجازه تردد در کاخ پر جلال و جبروت را داشت؛ شکوه‌اش برابر بود با کاخ.

به اتاق شاهدخت که رسید، پرهای تیغ مانند‌ش را باز کرد و به سمت شاهدخت حمله‌ور شد.

"فکر کردی که هستی؟ ها؟؟ بر‌علیه زیبایی من توطئه میچینی؟ ای حسود!" به سمت چشم‌های شاهدخت نشانه رفت و چنان با مهارت کار خود را انجام داد که چشم‌هایش به تمیزی تمام از کاسه در آمد.

شاهدخت هیچ نمی‌دانست که چه بود و چه دارد می‌شود؛ فقط درد را حس میکرد.

جیغ میزد؛ احتمالا اگر چشم‌هایش سر‌جایش بودند الان درحال اشک‌ریزی می‌بودند. درد چنان شدید بود که شاهدخت درجا جان خود را از دست داد.

طاووس بالای سر جسدِ‌ داغ شروع به قهقه زدن کرد، در شوق غرق بود؛ تابه‌حال این چنین به رضایت نرسیده بود.

در همان لحظات که در خوشی غرق بود نگهبانان حمله‌ور به داخل اتاق شدند و نیزه‌ها را در داخل بدن طاووس فرو کردند... ؛و او به شاهدخت پیوست.


زیباییکار
۵
۰
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید